روز سوم مدرسه. ۹ام شهریور.
امروز خیلی عادی و یکنواخت گذشت تو مدرسه. البته به غیر از اون بخشیش که سر زنگ زبان بیهوش شدم از خستگی و معلم اومد بالا سرم بیدارم کرد. هرچند که خیلی از رفتارش خوشم اومد؛ نه داد و قال راه انداخت که واااااااای تو چرا سر کلاس من خوابیدییییی نه آبرویی ازم پیش بچهها برد.
سر کلاس فنون مغزامون داشت سوت میکشید. مطالب جدید و تازه و در عین حال زیاد.
با معلم جغرافیا حال میکنم. زن مهربونیه. بهمون اجازه میده هر متنی که به نظرمون قشنگ اومد با هر موضوعی، توی کلاس بخونیم.
~نآگُفتِههایَم؛
روز سوم مدرسه. ۹ام شهریور. امروز خیلی عادی و یکنواخت گذشت تو مدرسه. البته به غیر از اون بخشیش که سر
با بچههای میز اول تا سوم ردیف وسط صحبت کردم. یکیشون بیشتر با من صحبت میکرد و برام جالب بود که یکی خواسته با من ناشناس انقدر خودمونی حرف بزنه. خوشخنده بود. وایب خوبی ازش گرفتم.
فعلانه فرصت نکردم از کسی بدم بیاد. ولی خب یکی هست که نمیتونم مثل بقیه باهاش اوکی باشم. ولی مطمئنم اون میخواد بهم نزدیک بشه.
_امروز تولدشه. تولد همونی که قریب به ۱۲ ماهه باعث به جونهمافتادن ِ قلب و مغزم شده. نمیدونم با این اوضاع که باعث ایجاد جنگداخلی درون من شده، هنوز انقدر رو داره که تولد بگیره!
اما. بههرحال. تولدش مبارک. امیدوارم امامزمانرونشناخته از دنیا نره.
هدایت شده از `𐌼𝛈𝛘
- از 𐌼𝛈𝛘` برای چنلی که هر پستش
یه گوشه از یه قلبِ پر از حرف رو نشون میده𝆊 ᭡ ִֶָ ໋
«یه کنج برای دلگویه ها، خاطرات خاک خورده، جدال بین مغز و قلب..🫀».
تقدیم به ‹ناگفتههایم› 🤍꩜