📕📗📘📙📚
#داستان_اوج_لذت
#قسمت_ششم
مامان با لبخند جوابم رو داد و گفت:
_ بیا اینجا کارت داریم.
_ مامان حوصله ندارم. 😕
_ اه یعنی چی؟ چه طرز حرف زدنه بیست وهشت سالته.
بابات می گه باید ازدواج کنی😳
_چی؟ ازدواج؟ چه حرفا؟😡
بابا ادامه حرف مامان گفت:
-آره، دیگه وقتشه یه سروسامانی بگیری.
بعد هم زد زیر خنده.
_ای بابا چه حرفایی می زنید شما ؟😡
دلتون خوشه ها، مامان مسکن رو کجا گذاشتی؟
مسکن خوردم و به اتاق برگشتم.
در رو بستم، تا حرف هاشون را نشنوم.
یه روزهم که خونه هستند بلدند به آدم گیر بدن همین.😡
دوباره خوابم برده بود.
وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود.
خداراشکر به خاطر محرم برنامه ها و مجالس تعطیل بود.☺️
یه دوش گرفتم و رفتم آشپزخانه. لقمه ای برای خودم پیچیدم و به اتاق برگشتم.
چند تا زنگ به بچه ها زدم.
یه کم هم با آتوسا صحبت کردم.
دیگه کاری نداشتم.😞
خسته شده بودم آخه این هم شد زندگی
که من دارم؟😞
چه کار کنم؟
کلافه شدم.
همیشه همین طور بود تا زمانی که خونه بودم.
فقط مسکن بود و خواب و خواب..
این طوری کمتر فکر و خیال می کردم😞
#داستان_اوج_لذت
#قسمت_ششم
#نویسنده_فرجامپور
#ماملت_امام_حسینیم
🖤 نو+جوان تنهامسیری
💫 @NojavanTanhamasiri