زبانم قفل شده انگار.
باید تشکر کنم ولی هم کلام شدن با او می ترساندم.
می ترسم بی سوال و جواب عذرم را بخواهد.
خداحافظی می کند و می رود.
زری خانم از کنارم بلند می شود.
دست روی موهای بهم ریخته ام می کشد.
- من برم غذات و بیارم.. خب؟
غذا نمی خواهم.
تنهایی اما چرا.
لبخند بی حس و حالی می زنم.
- دیر نمی شه حاج خانم شما نمازتون و بخونید
چشم باز و بسته می کند.
حالم را می فهمد انگار.
زیر لب باشه ای می گوید و لحظه ای بعد از پیش چشمانم غیب می شود.
چانه ام می لرزد و اشک سرازیر می شود.
خودم را بغل می گیرم و مچاله می شوم.
زیر لب با خودم حرف می زنم.
- حرفت و باور نمی کنه مریم. اصلاً چطور باور کنه وقتی هیچی نمی دونه. می خوای بگی برو از ملیحه بپرس! خب.. اونم هیچی نمی دونه
#پارت_162
نام رمان :#به_تو_عاشقانه_باختم
📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسنده
https://eitaa.com/Noorkariz