eitaa logo
رِسانہ‌محـــــــله‌نوٓر
366 دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
3.5هزار ویدیو
32 فایل
✨همه چی از همه جا، اینجا👇 🎯https://eitaa.com/Noorkariz 🔹 آیـــدی👇 @Yamahdi_adrecnii
مشاهده در ایتا
دانلود
زبانم قفل شده انگار. باید تشکر کنم ولی هم کلام شدن با او می ترساندم. می ترسم بی سوال و جواب عذرم را بخواهد. خداحافظی می کند و می رود. زری خانم از کنارم بلند می شود. دست روی موهای بهم ریخته ام می کشد. - من برم غذات و بیارم.. خب؟ غذا نمی خواهم. تنهایی اما چرا. لبخند بی حس و حالی می زنم. - دیر نمی شه حاج خانم شما نمازتون و بخونید چشم باز و بسته می کند. حالم را می فهمد انگار. زیر لب باشه ای می گوید و لحظه ای بعد از پیش چشمانم غیب می شود. چانه ام می لرزد و اشک سرازیر می شود. خودم را بغل می گیرم و مچاله می شوم. زیر لب با خودم حرف می زنم. - حرفت و باور نمی کنه مریم. اصلاً چطور باور کنه وقتی هیچی نمی دونه. می خوای بگی برو از ملیحه بپرس! خب.. اونم هیچی نمی دونه نام رمان : 📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسنده https://eitaa.com/Noorkariz