eitaa logo
رِسانہ‌محـــــــله‌نوٓر
368 دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
3.5هزار ویدیو
32 فایل
✨همه چی از همه جا، اینجا👇 🎯https://eitaa.com/Noorkariz 🔹 آیـــدی👇 @Yamahdi_adrecnii
مشاهده در ایتا
دانلود
- نه.. ولی باید بگم. نمی خوام فکر کنین زنِ بی آبرویی بودم و.. میان حرفم می پرد. - می خواستی همین و بگی! من همچی حرفی زدم! نگاهم را پایین می کشم. زیر چشمی می بینم که از روی صندلی بلند می شود. جلو می آید و پایین تخت می نشیند. دست روی زانویم می کشد. - آدما رو من قضاوت نمی کنم دخترم. چون اصلاً کارِ من نیست. بنده ی خدا رو چه به قضاوت وقتی خودش قاضی القضاته و حسابِ تک تک بنده هاش پیش اونه نگاهم از چشمان مهربانش تکان نمی خورد. حس من به این زن عجیب است. حسی شبیه یک دختر به مادرش! بغض تا گلویم بالا می آید. لبم را تر می کنم. ذهن و زبانم همزمان به گذشته برمی گردد. به زمانی پیشتر از آن روز. - وقتی حامد افتاد زندان اصلاً فکرش و نمی کردم آخرش قراره چی بشه. می خواستم زودتر ببینمش ازش بپرسم واقعاً تو اینکارو کردی! باورم نمی شد.. حامد اهل خلاف نبود من بیشتر از یه سال باهاش زندگی کردم هیچی ازش ندیدم بخدا نام رمان : 📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسنده https://eitaa.com/Noorkariz