اخمِ شوخی میان دو ابرو می نشاند.
انگشتانم دور استکان چای سفت می شود.
- خجالتمون نده حاجی.. خاک پاتیم با مرام. راستش وقت نمی کنم واِلا خودت می دونی اینجا برام پُر از خاطره س.. شماها رو که می بینم حالِ دلم خوب می شه
مکث می کنم.
پلک می زنم.. محکم.
- چشم حاجی جان.. مِن بعد سعی می کنم زود به زود بیام
تک خند می زند.
- قولِ مردونه؟ نبینم زدی زیر حرفتا.. پسر آ سید مهدی عینهو خودش حرف و عملش ردخور نداره.. غیرِ اینه؟
سر تکان می دهم.
- نیست حاجی
چشمان کم فروغش می درخشد.
می دانم مریض احوال است.
با اینحال ترک زورخانه نکرده و پایِ ثابت است.
- می گم دانیال رو یادته.. پسرِ منوچهر خان. سرِ کوچه شادمان مغازه داشت.. خاطرت هست؟
ذهنم درگیر دانیال می شود.
انگار یکبار دیده بودمش.
پدرش را ولی خوب می شناسم.
#پارت_194
نام رمان :به توعاشقانه باختم
📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسنده
https://eitaa.com/Noorkariz