- دانیال رو فکر کنم یه بار دیدم.. چطور مگه حاجی؟
- افتاده زندون بچه..جوون کم عقل سفته امضا کرده واسه رفیقش اونم گذاشته در رفته.. منوچهر و همین یه بچه.. روز و شب نداره بنده خدا
سنگینیِ جملاتش را حس می کنم انگار.
لحظه ای مکث می کند و باز لب می جنباند.
- خدا بخواد آخرِ همین هفته یه گل ریزون براش ترتیب می دم. گفتم شاید شمام بخوای شرکت کنی
- حتماً حاجی.. چقدری هست بدهی.. خبر داری شما؟
سر تکان می دهد.
پسرک انگار گند زده به زندگی و آبروی پدرش.
- هر چی جمع شد بقیه اش با من.. حلِ حاجی؟
زیر بار نمی رود حاج ولی.
من اما راضی اش می کنم.
- خیر ببینی جوون.. عوضش و از مولا بگیری آ سید
- فقط یه خواهش دارم ازتون.. نمی خوام کسی بدونه حتی منوچهر خان.. قبول؟
لبخندش من را یادِ پدرم می اندازد.
گرم و صمیمی.
نمی دانم از کجا این فکر به سرم می آید.
فکر حامد و عاقبت تلخش.
#پارت_195
نام رمان :به توعاشقانه باختم
📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسنده
https://eitaa.com/Noorkariz