- به به چشم مجید آقامون روشن.. حالا مردونگیشم بردی زیر سوال الهه خانم.. اره؟
میان گریه می خندد.
- نری بذاری کف دستش ها.. دلخور می شه بخدا
یادم به شیطنت های بچگی می افتد.
مثل همان روزها رندانه سر تکان می دهم.
- شما سبیل ما رو چرب کن مام زیر سبیلی رد کنیم
منظورم را خوب می فهمد.
او نیز اندازه ی من خاطرات کودکی را از یاد نبرده.
خودش را در آغوشم جا می دهد.
روی موهای رنگ کرده اش را می بوسم.
- نترس آبجی.. تا من هستم از هیچی نترس.. خب؟
سر از شانه ام برمی دارد.
نگاهش در چشمانم می نشیند.
- زنده باشی داداش
پشت فرمان می نشینم.
دست خودم نیست به خیال خام الهه می خندم.
من خیلی سال است دورِ هر دلبستگی و وابستگی را خط کشیدم.
حتی اگر مهمان مادر امانت حامد نبود من از این تصمیم برنمی گشتم.
#پارت_201
نام رمان :به توعاشقانه باختم
📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسنده
https://eitaa.com/Noorkariz