با خودم می گویم سن و سالت را ببین سید.. عشق و عاشقی دیگر به تو نمی آید!
حتی اگر تنها آرزوی مادرت باشد.
زودتر از هر شب به خانه می روم.
جعبه شیرینی را روی میز آشپزخانه می گذارم.
- خسته نباشی مادر.. چایی بریزم برات؟
- نه حاج خانم.. الان نه
پشت سر را نگاه می کنم.
مریم از اتاقش در نیامده.
جلو می روم و آهسته می پرسم.
- حالش چطوره.. بهتره؟
چشم باز و بسته می کند.
- خوبه مادر.. خدا رو شکر خیلی بهتره
- ملیحه خانم چی.. اومد؟ گفت بهش؟
لبخند شیرینی می زند.
- آره مادر.. اگه بدونی چقدر خوشحال شد. اصلاً رو پاش بند نبود می گفتی دنیا رو دادی بهش
- خب پس مشکل خاصی نیست.. نه؟
شانه بالا می اندازد.
- خدا می دونه مادر.. دعا کن نباشه
#پارت_202
نام رمان :به توعاشقانه باختم
📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسنده
https://eitaa.com/Noorkariz