نگاهش از چشمانم سقوط می کند و به لب های لرزانم زل می زند.
- نگران نباش مادر.. خدا بزرگه. اونم یه روز می فهمه که داره اشتباه می کنه
اشاره به حاجی می زند، می فهمم.
- از اولشم درست نبود.. با اجازتون..
انگشتان کوتاهش روی لبم فرود می آید.
چفت دهانم را می بندد.
- هیشش.. نشنوم حرف رفتن بزنی که دلخور می شم. بیا.. بیا اینجا بشین مادر
دستم را می گیرد و روی مبل می نشینم.
- دو تا نفس محکم بکش تا من یه آب قندی چیزی بیارم
نگاهم پشت قدم های شتابانش می دود.
گوشم از صدای امیر حسین پُر می شود.
به خودم تشر می زنم.
امیر حسین!!
- ببخشید اینو می گم ولی شمام اشتباه کردی. بچه رو می گم.. کاش به ملیحه می گفتی. شایدم دلیل موجهی داشتی، نمی دونم. ولی با شناختی که از حاجی داری قبول کن مقصری
انگار یک نفر جای من لب می جنباند.
- نمی خواستم.. یعنی.. می خواستم ولی می ترسیدم
#پارت_211
نام رمان :به توعاشقانه باختم
📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسند
https://eitaa.com/Noorkariz