eitaa logo
60 دنبال‌کننده
55 عکس
12 ویدیو
2 فایل
Don't waste your time here. @Idiotic ناشناس : https://eitaa.com/NotesWithPain/29
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید فرار، طعم بهتری از طَمَع داشته باشد.
تنهایی بعد مدتی دیگر یک مشکل یا کمبود نیست، خصلت و هویته.
دوباره امشب ذهنم سرعت زیادی گرفته و به شکل یک قلم درآمده و روی کاغذ خودش، کلمات را مینویسد. ---- اگر حتی عالمی باشم و از من، از فردایم سوالی کنند، جاهلانه هیچ نمیدانم. زندگی با روی ناخوش تمام امید هایت را ازت میگیرد. مثل رفتن پولینا و تنها ماندن قماربازمان. مثل کشته شدن گلن و درونی مردن مگی. مثل به قتل رسیدن لورا و خلأ درونی‌ دکستر. مثل چیزهایی که دیگر بازنمیگردند. هربار بصیرت امیدم به چیز تازه ای در روز بعدی بیدار میشد و می‌گشت و باقی کالبد را خاموش، خاکستر و پر سکوت نمی‌گذاشت. تا زمانی که برای اولین بار سرش به سنگ خورد. باز هم دست از تلاش برنداشت. امید است دیگر، و دوباره به سنگ محکم تری خورد، این دفعه نه یک بار، بلکه دوبار. و سپس با ته مانده جانش خود را به بقیه زندگی کشاند و ضربه سهمگین سوم را هم خورد. حالا، او هم عضوی از این کالبد است. ناامیدی، دردی درمان دار نیست، چرا که اعتماد هم با آن از بین می‌رود. دیگر نمیدانی حتی کوچک‌ترین موجودات هم برایت میمانند، یا خیر.
اینکه بتونی انقدر شبیه یک کاراکتر از سریال باشی خیلی جالبه. اینکه به اطرافیان و عزیزانت صدمه بزنی، ضربه بهشون بزنی تا آخرش ازت دور بشن. اینکه بچگیت، خوب نبوده باشه و خیلی چیز ها از همون زمان بیاد. اینکه علایقت، "حس ششمت"، غریزه‌ت حتی شبیهش باشه. جالب تر اینه که همه اینارو یک نفر ببینه ازت، و بعد بهت سریال دکستر رو معرفی کنه. اینکه با تنفر انجامش داده باشه مخصوصا، اینکه صدات بزنه "بی احساس". فقط میتونم بگم خنده داره.
تنها چیزی که الان دوست دارم، قدم زدن زیر باران یا برف، درحالی که یک مسیر نسبتا طولانی را در یک خیابان ساکت و خلوت طی میکنم، است. شهر، پر از سکوت و خالی از نور. نه انسانی دیگر این حوالی نفس میکشد، و نه صدای اگزوز ماشین ها و سروصدای مردم برای "تظاهراتشان" می‌آید. فقط صدای برخورد قطرات باران به زمین و به پالتویم. فقط صدای راه رفتن و تنفسم. فقط بخاری که از بازدم بینی‌ام به بیرون میزند. تنها. تنها. تنها. این دنیای تاریک، برایم بسیار زیبا تر از دنیای روشن مصنوعی انسان هاست. فقط سه چیز وجود دارد. باران و برف، من و خدایم. این صحنه، یک‌ معجزه است. این را اطمینان خاطر دارم. صحنه ای که دیگر نگران این نیستم که آیا کسی از پشت بوته ای درمی‌آید و سعی به راهزنی من میکند، یا رعد به سرم بزند و درجا برقم بگیرد، یا از ناکجاآباد ماشینی دیوانه پیدا شود و به من برخورد کند و بعد هم فرار کند، یا همانجا یکی از دوستان آخرین مقتولم من را پیدا کرده باشد و من را بکشد. برایم هیچ مهم نیست. تنها چیز مهم، زندگی کردن در همین لحظات است. این لحظات، پرمعنی و فروشی نیستند؛ درحقیقت آنقدری می‌ارزد که قیمتی نتوان روی آن گذاشت.
از خانوادم عذرمیخواهم بابت اینکه اینطوریم. از اینکه ساعت ۲ شب یکهو بلند میشم و مثل دیوانه ها هرچیزی که داخل ذهنم میگنجد را روی کاغذ های فنره شده مینویسم. از اینکه ساعت ۲ شب بلند میشوم تا به صدای جیرجیرک گوش بدهم. از اینکه بی‌خوابی، با من است و آه کشیدنم همیشه به راه است. از اینکه نمیتوانم الگوی خوبی برای نوه های کوچک تر مادربزرگم شوم..! از اینکه استعداد هایم‌ فقط در چیزهای بدی‌ست و کسی یا چیزی را برای خودم ندارم. از اینکه بدون خواستن، مردم را میگریزانم و سعی برای دوستی همانند تیری درتاریکی و بی هدف بودن آن است. از اینکه فرزندانم لقب و فامیلی آنهارا میگیرند،‌ فرزند همان فرد نالایق و بد. از اینکه سر چیزهای پیش پا افتاده چندین روز درفکر فرو میروم و همانند مجسمه سنگی میشوم که گویی روح‌ و وجودی ندارد. از اینکه، من،‌ منم.
از مرگ فکر میکنم. جواب سوالت این است. اگر میبینی گاه گاه به تکه ای کاشی یا گل کاغذ دیواری یا مورچه ای که انگار تمام مسئولیت اجتماع و مردمش را او به دست گرفته و دنبال غذایی هست، خیره میشوم؛ دلیلش فکر کردن به مرگ است. مرگ، یکی دیگر از پیچیده ترین مسائل است. چیزی که نمیتوانی حتی کاملا به آن فکر کنی. گویی مانعی وجود دارد که ذهن، نمیتواند فراتر از آن را تفکر کند. اول از سطحی ترین چیز آن فکر میکنم، خیر، منظورم چگونگی‌ مردنم نیست، منظورم این است که آیا واقعا کسی هم پیدا میشود برای من اشکی در کند و ناراحت شود؟ آیا هیچوقت انتخاب کسی بوده ام؟ آیا هیچوقت انتخاب کسی برای ریختن اشک ها خواهم بود؟ آیا اگر دقیقا همین الان، بین این جمع به یکباره تکه پاره شوم و خون از سرتاسرم بیرون بزند، کسی برای جلوگیری از خونریزی تلاشی حاصل میکند؟ سپس به قسمت بعدی میروم، بعد از مرگ چه میشود؟ دوزخ، چگونه است؟ آیا واقعا وجود دارد؟ نکند همه اینها ساخته انسان ها باشد...نه، اینطور نیست.. همه این زیبایی ها خدا را میرساند. چندسال باید در دوزخ طی کرد؟ بعد آن‌ چه؟ بهشت و جهنم تمامی ندارد؟ اگر نداشته باشد که درنهایت خسته کننده است. به هرحال یک روزی خواسته انسان ها هم تمام می‌شود. ما دقیقا چه هستیم؟ یکسری عروسک برای سرگرم‌ کردن آنهایی که مارا میبینند؟ وجودیت پس چه میشود؟ سوالات پی‌درپی و هرچه جلوتر میرویم، گمراه‌تری برایم‌ پیدا میشوند. اینجا، دقیقا جایی‌ست که به آن مانع و مرز برمیخورم. دیگر تفکر بیشتر غیرممکن است و فقط خستگی ذهنی به همراه دارد. حالا همه اینها، فقط دقایق، پنج دقیقه، بیست دقیقه، یک ساعت، ساعت ها، گاها حتی روز هارا به خود برمی‌گیرد و افکار تکرار میشوند.. چرخه افکار بی‌پایان، تازه این یکی از شاخه هاست.
هیچ برگشتنی درکار نبود. هیچوقت.
من یک احمقم. اگر احمق نبودم، بعد از یک بار شکست، دوبار تلاش، سه بار زمین خوردن بیخیال میشدم. همچنان دوباره مقصد نهاییم خانه‌ اول نبود. اگر احمق نبودم، بعد از «نه.» دست از تلاش بیهوده برمیداشتم. اگر احمق نبودم، بجای آسیب زدن مداوم نزدیکانم حتی با ناعمدی آن، خودم را از همه دور میکردم و تنهایی کامل را ترجیح میدادم. اگر احمق نبودم،‌ می‌دانستم آنقدری طی زمان بد بوده ام که دیگر حتی دعا کردن هم برایم فایده ای ندارد. اگر احمق نبودم، بجای فرار از جهنم و ساخت یک جهنم دیگر، در جهنم میزیستم و درد میکشیدم. حداقل، نمیدویدم. اگر احمق نبودم، میتوانستم این را بفهمم که آنقدری منفور هستم که «تظاهر» هم کاری از دستش بر نمی‌آید.
خودم را روی زمین به سیخ کشیده ام. آتش های وحشی از طرفینم به من محکوم شده اند. آنقدری از روانم کاسته شده که دیگر فرق واقعیت و خیال را نمیفهمم، شوربختانه یا خوشبختانه. چرا که حداقل اگر خیال باشد کمتر درد دارد. شمشیر ها و نیزه ها، هر چندساعت به قلب و سینه ام فرو میروند. حالا گرانش است که مرا میخواند، آن هم سر تحت فشار بودنش است..! طرد شده از همه چیز، همه کس، همه عشق و همه خوشوقتی ام. تمام فکری که دارم، کم بودنم است. البته بعضی وقت ها هم زیاد هستم، زیادی روی مخ، زیادی احمق. تکه های پازل خودم، من، سال هاست که توسط ضربه های مختلف کنده شده. از انسان، از زمان، از سادگی... ولی شاید درد، بهشت من باشد.
چرا هربار نباید بشه؟ جدی میگم. نمیخوام کتابی بنویسم و بخوام پیچ و خمش بدم. فقط میخوام این رو بپرسم: چرا هربار نمیشه. من آدمی نیستم که سعی کنم؛ درواقع امیدش رو ندارم. ولی اگه خیلی به خودم سختی بدم و برای یچیزی به‌غیر از درس و کارای حیاتی، باز هم هیچوقت نمیگیره. دفعات زیاد، با روش های متفاوت. فقط...هیچوقت نمیشه. انگار نفرینی همراهمه که میخواد جلوی رسیدن به هدفم رو بگیره. همیشه یا با «نه» باید مواجه بشم، یا با «شاید بعدا». با بن‌بست. بن‌بست های بی پایانی که هیچ تَهی هم ندارند، ولی بن‌بستند. دیگه نمیدونم چه بهونه ای برای خودم بیارم تا بگم ایندفعه نشد اشکال نداره یک دفعه دیگه تلاش کن. دیگه واقعا دوست دارم دست بکشم از همه چیز. می‌تونم ببینم. میتونم ببینم اون تنفری که وقتی کسی حرف میزنه باهام رو ببینم. میتونم منفور بودنم رو ببینم میتونم بفهمم همیشه جدا باید باشم از بقیه تا اونا راحت باشند. و دیگه آخرشه. تمام شد. هیچ فردی رو از اجتماع نمیشناسم که واقعا بتونه کنار بیاد باهام.
خیر، امیدی ندارم. برای عشق، برای زندگی، برای شادی، برای خوشبختی، برای «بله»، جوابی که هیچوقت نمیگیرم. شاید فردا، یا امروز، ساعاتی دیگر، دقایقی پس از این متن، لحظات یا میلی ثانیه های بعدی خودم را از پلی به پایین پرتاب کنم. شاید رگ هایم را با خشونت پاره کنم و خونم را قبل از بستن چشمانم برای همیشه مزه کنم. شاید خودم‌ را مجرم بشناسم و قبل از اعترافات، به دار خویش را آویخته کنم. شاید هم از ترسم، هیچ‌کدام را نکنم و فقط خودم را با زنده نگه داشتنم در این دنیا، شکنجه کنم.