شاید بزرگ شدن همین باشه ك کمکم یاد بگیری هر چیزی ارزش جنگیدن نداره، هر حرفی ارزش جواب دادن نداره و هر فکری ك از سرت رد میشه، حقیقت نیست. آدم یه روزایی زیادی به همهچیز فکر میکنه، یه روزایی هم فقط دلش میخواد ول کنه و بگه: «هرچی شد، شد.» و شاید بد نباشه گاهی همین کارو بکنی؛ نه از روی بیخیالی، از روی این فهم ك قرار نیست برای تکتک اتفاقات زندگی، خودتو خسته کنی. بعضی چیزا فقط باید اتفاق بیفتن، و تو فقط باید زندگی کنی؛ با همین قلب شلوغ، همین فکرای نصفهنیمه و همین امید کوچیکی ك هنوز یه جایی ته دلت زندهست.
این روزا عجیب دلم برای پاییز تنگ شده. دلم برای اون هوای خنک، صبحهای ابری، بوی بارون و خیابونایی که پر از برگهای زرد و نارنجی میشن تنگ شده. دلم برای پوشیدن لباسای گرم، چای داغ کنار پنجره، آهنگ گوش دادن توی یه عصر ابری و قدم زدن زیر بارون تنگ شده. پاییز برای من فقط یه فصل نیست؛ یه حسه. یه آرامش عجیب که انگار با اولین بارونش، آدم رو چند لحظه از شلوغی دنیا جدا میکنه.