تو را نمیدانم اما برای من، هیچ کس شبیه ِ تو نیست؛
تو چشمهایت، نگاهکردنت، حرفزدنت و از همه مهمتر،
آغوشت با همه تفاوت دارد.
سکوت همیشه به معنای رضایت نیست؛ گاهی
یعنی خستهام، از اینکه مدام به کسانی که هیچ
اهمیتی برای فهمیدن نمیدهند، توضیح دهم.
آدمها تمام نمیشوند، آدمها نیمه شب با همهی
آنچه در پس ذهنِ تو برایت باقی گذاشتهاند،
به تو هجوم میآورند.
درون من را هیچکس نمیتواند ببیند؛
حتی نزدیکترین کسانِ من!
تازه، چه میتوانند بکنند؟
در نهایت احساس ِ همدردی.