سکوت همیشه به معنای رضایت نیست؛ گاهی
یعنی خستهام، از اینکه مدام به کسانی که هیچ
اهمیتی برای فهمیدن نمیدهند، توضیح دهم.
آدمها تمام نمیشوند، آدمها نیمه شب با همهی
آنچه در پس ذهنِ تو برایت باقی گذاشتهاند،
به تو هجوم میآورند.
درون من را هیچکس نمیتواند ببیند؛
حتی نزدیکترین کسانِ من!
تازه، چه میتوانند بکنند؟
در نهایت احساس ِ همدردی.
ایستادهام کنار پنجره، زل زدهام به کوچهای خالی،
و به اتفاقی فكر میکنم ك هیچوقت، رخ نخواهد داد.