آدمها تمام نمیشوند، آدمها نیمه شب با همهی
آنچه در پس ذهنِ تو برایت باقی گذاشتهاند،
به تو هجوم میآورند.
درون من را هیچکس نمیتواند ببیند؛
حتی نزدیکترین کسانِ من!
تازه، چه میتوانند بکنند؟
در نهایت احساس ِ همدردی.
ایستادهام کنار پنجره، زل زدهام به کوچهای خالی،
و به اتفاقی فكر میکنم ك هیچوقت، رخ نخواهد داد.
تو، مانند اکسیری هستی که به رگهای خشکیدهی
زندگیام جان میبخشی؛ و من، هر نفس،
از حضور ِ تو زنده میشوم.