درون من را هیچکس نمیتواند ببیند؛
حتی نزدیکترین کسانِ من!
تازه، چه میتوانند بکنند؟
در نهایت احساس ِ همدردی.
ایستادهام کنار پنجره، زل زدهام به کوچهای خالی،
و به اتفاقی فكر میکنم ك هیچوقت، رخ نخواهد داد.
تو، مانند اکسیری هستی که به رگهای خشکیدهی
زندگیام جان میبخشی؛ و من، هر نفس،
از حضور ِ تو زنده میشوم.
"مثل ِ گذشته ها مهربان باشید."
این عبارت آخر را ك میگفت، کوشید ك
لبخند بزند اما چشمانش پر از اشك بود.