آدمی که در کتاب غرق نشود، با طبیعت زندگی نکند و خیالپرداز نباشد، هیچ چیز ندارد؛ هیچ چیز!
چای باشید
تو گرما خوشمزس، تو سرما خوشمزس، تنها خوشمزس، با قند خوشمزس، با نبات خوشمزس، با خرما خوشمزس، با زنجبیل خوشمزس. همههه جوورره خوشمزس
همهجا و تو هر مکان و موقعیتی و به هر شکلی میچسبه
احساس شما«حس خشم و دلتنگی»
خشم
طوفانی است که از درون برمیخیزد. ناگهانی، سهمگین، بیپروا. مثل آتشی که هر چه در مسیرش باشد میسوزاند. آدمی در خشم، دیواری از آتش به دور خود میکشد،نه برای محافظت، که برای تخریب. اما جالب ایناست که پشت هر خشم بزرگی، همیشه یک دلتنگی کهنه پنهان شده. خشم، فریاد درماندگیِ کسی است که طاقتِ نبودن را نداشته
و دلتنگی
دلتنگی اما آرامتر است. مثل مه صبحگاهی که ارام ارام همه چیز را در خود غرق میکند. نه صدا دارد، نه فریاد. فقط سنگینیِ یک حضورِ غایب. دلتنگی یعنی دیدن جای خالیِ کسی روی صندلی کنار پنجره. یعنی هنوز بوی عطرش را در همهجا حس کردن، بعد از رفتنش.