احساس شما«سردرگمی ، دودل بودن ، عشقی که فکر کنم یه طرفه بوده ، غم»
سردرگمی
یعنی نشانیِ مقصد را گم کنی، اما پیاده شدن از قطار را هم بلد نباشی. یعنی همهچیز سر جایش است، جز تو. نقشه را وارونه نگاه میکنی و باز هم میگویی:نکند راه اشتباه رفتم؟
دودلی
دقیقاً ایستادن روی مرزِ باریکِ بمانم یا بروم است. دودلی یعنی قلب اری میگوید و مغز نه و تو در میان این دو له میشوی. هیچچیز به اندازهی انتخاب نکردن ادم را خسته نمیکند.
عشقی که یکطرفه بوده
تلخترین کشفِ یک عاشق است. تمام این مدت فکر میکردی دو نفر دارید یک اسمان را نگاه میکنید... اما بعد میفهمی او فقط به جای دیگری خیره بود، و تو تنها کسی بودی که به چشمانش خیره ماندی. یکطرفه بودن یعنی تو برای او یک فصل اضافی بودی، او برای تو تمام کتاب.
غم
همیشه در پایان می اید. نه برای نوازش، برای تمام کردن. غم یعنی قبول کن که قصه تمام شد، حتی بدون یک پایان. غم یعنی بنشینی کنار پنجره و برای چیزی که هرگز مال تو نبود، اشک بریزی.
احساس شما«این چند وقت خیلی حس زندگی کردن داشتم,با تمام وجود زندگی رو حس کردم و همین طور حس شادی و حس عجیب بودن»
حس زندگی کردن یعنی صبح که بیدار میشوی، اولین فکرت خسته ام نیست. یعنی چشم باز میکنی و نور را میخواهی، نه پرده را. یعنی نفس کشیدن دیگر عادت نیست؛ یعنی هر نفسی را مینوشی، مثل کسی که تازه طعم اب را چشیده باشد. حس زندگی یعنی دیدنِ گیاهِ گوشهی بالکن و برای اولین بار فکر کردن:تو هم داری نفس میکشی. چه قشنگ.
شادی اما فریاد نیست. شادی آن لحظهایست که بیخبر لبخند میزنی وسط خیابان، وسط کار، هیچ دلیلی نداری. شادی یعنی صدای باران را دوست داشته باشی، فقط بهخاطر اینکه الان این صدا مال من است. شادی سبک است، اما نه از جنس بیخیالی. از جنس پر بودن.
حس عجیب بودن… این همان است. همان که نمیتوانی اسمش را بگذاری. انگار همه چیز یک کم جابهجا شده، اما درست در همان جابهجایی، زیباتر شده. این حس یعنی دنیا را از زاویهای ببینی که قبلا ندیده بودی. یعنی به اینه نگاه کنی و ببینی یک نفر دیگر آنجاست همان تو، اما خندانتر، سبکتر، رها.
Nafeesisboujee1_24998607145.m4a
زمان:
حجم:
2.1M
-اکانت شما احساس آرامش و سرسبزی منتقل میکنه؛
-یه کلبهچوبی قدیمی و مرموز، انگار قبلاً یکی اونجا زندگی میکرده ولی الان خالیه… یا شاید هم نه؛
احساس شما«این چند وقته احساس اینکه یه کاری باید انجام بشه ولی کاری نیست که انجام بشه»
این روزها حسی داری شبیه کسی که چمدانش را بسته، بلیطش را خرید، اما پروازی در کار نیست. انگار موتور ماشین روشن است، دنده معکوس، اما دیواری پشت سرت نیست.
احساس باید کاری کرد یعنی یک الارم درونی که بدون دلیل به صدا درآمده. یعنی تمام جسمت آمادهی دویدن است، اما هیچ خط پایانی مشخص نیست. انگار داری برای جنگی تمرین میکنی که هرگز شروع نمیشود.
اما کاری نیست که بشود… این سختترین جمله است. نبودِ مانع، گاهی سختتر از خود مانع است. چون وقتی مانعی هست، حداقل میدانی چه را بشکنی. حالا اما همه چیز نرم و صاف و آرام است. هیچکس جلویت را نگرفته، هیچ قفسی در کار نیست. پس چرا هنوز باید فرار کرد؟