احساس شما«این چند وقت خیلی حس زندگی کردن داشتم,با تمام وجود زندگی رو حس کردم و همین طور حس شادی و حس عجیب بودن»
حس زندگی کردن یعنی صبح که بیدار میشوی، اولین فکرت خسته ام نیست. یعنی چشم باز میکنی و نور را میخواهی، نه پرده را. یعنی نفس کشیدن دیگر عادت نیست؛ یعنی هر نفسی را مینوشی، مثل کسی که تازه طعم اب را چشیده باشد. حس زندگی یعنی دیدنِ گیاهِ گوشهی بالکن و برای اولین بار فکر کردن:تو هم داری نفس میکشی. چه قشنگ.
شادی اما فریاد نیست. شادی آن لحظهایست که بیخبر لبخند میزنی وسط خیابان، وسط کار، هیچ دلیلی نداری. شادی یعنی صدای باران را دوست داشته باشی، فقط بهخاطر اینکه الان این صدا مال من است. شادی سبک است، اما نه از جنس بیخیالی. از جنس پر بودن.
حس عجیب بودن… این همان است. همان که نمیتوانی اسمش را بگذاری. انگار همه چیز یک کم جابهجا شده، اما درست در همان جابهجایی، زیباتر شده. این حس یعنی دنیا را از زاویهای ببینی که قبلا ندیده بودی. یعنی به اینه نگاه کنی و ببینی یک نفر دیگر آنجاست همان تو، اما خندانتر، سبکتر، رها.
Nafeesisboujee1_24998607145.m4a
زمان:
حجم:
2.1M
-اکانت شما احساس آرامش و سرسبزی منتقل میکنه؛
-یه کلبهچوبی قدیمی و مرموز، انگار قبلاً یکی اونجا زندگی میکرده ولی الان خالیه… یا شاید هم نه؛
احساس شما«این چند وقته احساس اینکه یه کاری باید انجام بشه ولی کاری نیست که انجام بشه»
این روزها حسی داری شبیه کسی که چمدانش را بسته، بلیطش را خرید، اما پروازی در کار نیست. انگار موتور ماشین روشن است، دنده معکوس، اما دیواری پشت سرت نیست.
احساس باید کاری کرد یعنی یک الارم درونی که بدون دلیل به صدا درآمده. یعنی تمام جسمت آمادهی دویدن است، اما هیچ خط پایانی مشخص نیست. انگار داری برای جنگی تمرین میکنی که هرگز شروع نمیشود.
اما کاری نیست که بشود… این سختترین جمله است. نبودِ مانع، گاهی سختتر از خود مانع است. چون وقتی مانعی هست، حداقل میدانی چه را بشکنی. حالا اما همه چیز نرم و صاف و آرام است. هیچکس جلویت را نگرفته، هیچ قفسی در کار نیست. پس چرا هنوز باید فرار کرد؟
Daylight.mp3
زمان:
حجم:
8.8M
-اکانت شما حس عشق منتقل میکنه؛
-یه معبدباستانی متروکه شبیه معابد یونان یا روم، یه جای دورافتاده که سالهاست کسی نرفته اونجا؛
احساس شما«یه حس عجیب ولی خوب شایدم بد»
این حس شبیه چیزی نیست که قبلاً تجربهاش کرده باشی. نه مثل شادی است که فریاد بزنی، نه مثل غم که قورتش بدهی. چیزیست میانِ بودن و نبودن. انگار ایستادهای لب یک جاده و نمیدانی داری میروی یا برمیگردی اما این ندانستن، خودش لذتی دارد دردناک.
عجیب بودنش از اینجاست که مرزها را گم کرده. خوشیاش را از تلخیاش نمیشناسی. یک لحظه فکر میکنی این یعنی چه؟ چه حسی دارد؟ و لحظه بعد میبینی داری لبخند میزنی بدون اینکه بدانی چرا. شاید هم دلت گرفته، اما این دلتنگی هم از جنسِ همیشگی نیست. از جنسِ دلتنگِ چیزی که هرگز نداشتی است.