از وقتی که باتری ایرپادم خراب شده،
توی روز دوساعت رو اختصاص دادم به بازکردن گره هنزفیری🤦🏻😂
از وقتی ساعتم رو گم کردم،
زمان داره خیلی سریع میگذره
نمیدونم خوبه یا بد.
ولی وقتی تو مدرسه ام و یهو زنگ آخر رو میزنن،
حس خوبی بهم دست میده.
یا برعکس.
وقتی شروع میکنم به نقاشی کردن و یهو،
میبینم ساعت دوازده و فردا باید ساعت پنج بیدار بشم.
البته انگیزه دارم برای بیدار شدن،
ولی فردا از ساعت هشت سر کلاسم تا ساعت هشت🥲
کلاس هامون خیلی خوبن
برای همین نمیخوام به زور چشمام رو باز نگه دارم و سرم رو به نشانهی تایید تکون بدم.
یکشنبه،
روزیه که من سه تا پودمان پشت سرهم دارم🤦🏻
اصلا دلم نمیخواد براشون بخونم.
با این حال هدف گذاریم دانشگاه هنر تهرانه😂
واقعا نمیتونم بین مدرک عالی و اکتساب علم واقعی تصمیم گیری کنم.
هر از چند گاهی به کتابخانهی نیمه شب میروم.
کتاب حسرت هایم را میبینم که از قفسه هایکتابخانه بزرگ تر است.
کتابدار آنجا خود، یکی از حسرت هایم هست.
ترجیح میدهم به تصمیمات گذشته فکر نکنم.
چون میدانم بیشترشان از رو منطق بوده است.
تصمیمات حال برایم مهم تر است.