زندگی؟ چند وقت گذشته؟
یکه خوردم! اصلا نمیخوام بهش فکر کنم.
باور کردم.
انگار، انگار، اصلا نبوده.
شماره 1
به نظرتون ساعت یک بیست چهار دقیقه، آدم پا میشه میره آب گرم؟
یه ساعتی میشه تو ماشین نشستم و منظرهی روبهروی چشمانم،..
باد صدا میزند.
درخت را تکان میدهد.
شیشهها دم کردند.
دیالوگ های خیلی دور خیلی نزدیک در ذهنم مرور میشود
خانم پرستار.
تلفن.
زیبا،
به سحابی جبار نگاه میکنم.
محو است.
قبرستان ستاره ها.
سامان از پشت تلفن میگوید همه روزی میمیرند،
حتی ستاره ها.
باد ابرها را میآورد.
آسمان سیاه تر از قبل.
چشمانم را میبندم