شماره 1
#خاطره ساعت یک و نیم دوی شب، سیاه لشگر آف شد. باید یه سکانس پلان از آقای بندیمه میگرفتیم. به کامرا
#خاطره
ساعت ۰۰:۰۰ نصف شب.
۳۲ ساعت بعد از شوتینگ اول.
در سینما آفیش پیوسته نباید بیش از ۱۲ ساعت طول بکشد.
تازه قانون دیگری هم هست که میگوید کار با کودک نباید بالای ۸ ساعت باشد.
کامران در آسانسور بود، قرار بود در باز شود و او رو به دوربین کاری را انجام دهد.
دودقیقهای طول کشید تا رونین را ستاپ کنیم.
وقتی در آسانسور باز شد کامران کف آسانسور افتاده بود.
خواب بود.
اگر صدایش میکردیم بیدار میشد ولی کی دلش میآمد بیدارش کند؟
- کامران بلند شو، فقط یه پلان دیگه، بعد میری میخوابی.
نگاهی به گویندهی جمله انداخت. چشمانش را مالید و به من نگاه کرد.
حرفش را تایید کردم.
ایستاد.
- کامران ساعت چنده؟
- ۱۱ صبح، دستشویی دارم و دارم از قوانین سرپیچی میکنم.
با لبخند حرفش را تایید کردم.
...
سر حرفمان ماندیم.
بعد از آن یک پلان به مدت بیست دقیقه همه را آف کردیم.
هیچ کس دلش نمیخواست بخوابد به جز من و مسلم.
از مغازهی کنار مدرسه آبمیوه خریدیم.
در پارک نشستیم.
هوای باز...
صحبت جایگزینی رهبر بعد از فوتش شد.
یادم نمیآید چرا...
بعد هم کمی دربارهی طعم بد آبمیوه صحبت کردیم.
...
برنامه ریز گفت جلو هستیم و بیست دقیقه برای استراحت کم است.
راست میگفت.
یک ساعت و چهل دقیقه زمان برای استراحت اضافه کردیم.
من هم باید میخوابیدم.
ولی معلوم نبود کست کی بیدار شود...
باز امیرحسین گردن گرفت و گفت من بیدارتان میکنم...