eitaa logo
شماره 1
115 دنبال‌کننده
448 عکس
167 ویدیو
5 فایل
نمی‌دونم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
یه ناشناس دارن پیام می‌دن که اگه بذارم می‌شه میدون جنگ😂 هم این وری داریم هم اونوری یه سری هم تو اوتن بعضی ها هم باهاشون خیلی موافقم. بعضیا شونم از رو بچه‌گی یه چیز می‌گن
فعلا بسته😊
اولین کار من با پاستل گچی
دومین کارم که ناقص هم هست ولی کامل معلومه که پیشرفت داشتم😊
ای‌کاش می‌شد ناشناس رو برای یه مدت بلاک کرد چون خودم دارم می‌خونم و مقاوت می‌کنم که جواب ندم
ولش کن
ایواییی ساعتووو
به نام زن به کام آزادی استاد راهنما اخم‌هایش را در هم کشید عینک ته استکانی خود را صاف کرد و گفت: «خانم مهدیزاده! از شما چنین انتظاری نداشتم! خیلی ببخشید که این طوری می‌گم؛ ولی این موضوعی که شما انتخاب کردید برای بچه‌های کلاس اول هست، نه شمایی که می‌خواهید با رشته‌ی حقوق تو دانشگاه تهران پایان‌نامه بنویسید؟ یک موضوع دیگه انتخاب کنید، یکم به آدم‌های اطرافتون نگاه کنید...» و این هم از یک روز دل‌چسب من. ولی یه سوالی برایم پیش آمد! یک روز چطور می‌تواند به دل بچسبد؟ یک روز از نصیحت‌های استاد راهنما می‌گذرد. من هم پشت میزم نشستم. به نظر شما پشت میز کدام طرفش است؟ به نظر من این که میز پشت داشته باشد منطقی نیست. شاید بهتر بود فلسفه یا منطق می‌خواندم. همه به من می‌گویند که ذهن زیبا و شلوغی داری. ولی همین ذهن زیبا تمرکز من‌ را می‌گیرد و باعث می‌شود که نتوانم وقتی به یک چیز ساده نگاه می‌کنم، به همان چیز فکر کنم. یک بار رفته بودم خانه‌ی دوستم، باران، برای خانه‌تکانی. اما من دختری نیستم که بتوانم یک خانه را تکان دهم. پس فقط در گردگیری به باران کمک کردم. وقتی داشتم ساعت را دستمال می‌کشیدم نگاهم به اعداد روی آن افتاد؛ بعد یاد معادله‌ای افتادم که استاد در کلاس آن را روی تخته نوشت. هیچ کس نتوانست آن را حل کند. در نگاه اول به استادمان، فکر می‌کنید که یک بازیگر کمدی است. یک سر گرد دارد که بی حاصل مانده است. هیچ مویی روی سرش ندارد. یک بار یکی از خودشیفتگان کلاس از او پرسید: _ استاد جسارتاً از چه شامپویی استفاده می‌کنید؟ او هم با یک لبخند تلخ پرسید: _ چطور؟ _ آخه سرتون خیلی برق می‌زنه! اول با نگاهی جدی به او زل زد. بعد یک لبخند زد و جواب‌داد: _ شیشه‌پاکن. و بعد شروع کرد به ادامه‌ی تدریس. ای کاش از او می‌پرسیدم، مارک شیشه پاک کنی که استفاده می‌کند چیست؛ آخه شیشه‌پاکنی که باران به من داده بود اصلاً خوب نبود. شاید هم مشکل از دستمال بود. گردگیری ساعت دیگر تمام شده بود. خوب نگاه کردم مبادا لکی روی آن باقی مانده باشد. باران از داخل آشپزخانه صدایم زد. به سمت او چرخیدم. پرسید: _ مژگان ساعت چنده؟ چرخیدم تا به ساعت نگاه کنم... شاید فکر کنید خنگم، یا شاید بگویید جزئی‌نگر نیستم. اتفاقاً من این جوری هستم که در جزئیات غرق می‌شم. صدای زنگ تلفن آمد و مرا از پشت میز خود بلند کرد. روی صفحه‌ی تماس اسم باران را نوشته بود. به سمت پنجره نگاهی انداختم تا ببینم هوا ابری هست یا نه، تلفن یک بار دیگر زنگ خورد و نگاه من را به سمت خودش کشاند. تلفن را جواب دادم. باران از آن سمت تلفن با جیغ‌وویغ گفت: _ کجایی تو دختر؟ تلفن را از گوشم دور کردم و جواب دادم: _ چرا داد می‌زنی؟! باران با لحنی معترض گفت: _ تو به ساعت نگاه می‌کنی؟ یا... وسط حرف باران پریدم: _ گهگداری. عصبانی شد و گفت: _ مگه قرار نبود امروز بیای خونمون کمکت کنم؟ من که در عالم هپروت افکارم غرق بودم گفتم: _ خب؟! باران که خیلی شاکی شده بود گفت: _ قرار بود ساعت پنج بیای! نگاهی گذرا به ساعت انداختم؛ از چیزی که می‌دیدم تعجب کردم. اصلا شما به این فکر کردید زمان با این که یک چیز نسبی است، از دست ما در می‌رود؟ _ الوووو کمی‌ فکر کردم و گفتم: _ باشه باشه؛ دارم میام؛ تا نیم ساعت دیگه اونجام. *** دکمه‌ی آیفون را فشار دادم و سعی کردم به سمت دوربین آن لبخند بزنم. در بدون این که صدایی از آیفون بلند شود باز شد. یک اتفاق است که من را خیلی خوش‌حال می‌کند؛ این که وارد آپارتمان می‌شوم و آسانسور طبقه‌ی همکف در انتظار من ایستاده است. دکمه‌ای که روی آن عدد بیست‌وشش را نوشته بود فشار دادم. وقت زیادی برای صاف کردن شالم داشتم. وقتی شال خود را از روی سرم بلند کردم تا آن را درست کنم در آسانسور باز شد و من به طبقه‌ی بیست‌وشش رسیدم. آهی کشیدم، دوباره زمان از دستم در رفته بود. به سمت در آسانسور چرخیدم و از آن خارج شدم. به طرف در سفید رنگ که در آخر سالن بود رفتم. سه ضربه به آن زدم. طولی نکشید تا لای در باز شد. یک سر و گردن از پشت در بیرون آمد و سرک کشید. وقتی من را دید در را کامل باز کرد. اخمی کرد و باسرش اشاره کرد که بفرمایید. رفتم داخل. در را بست. بلند گفتم: _ علیک سلام. باران با بدخلقی جوابم را داد. کوله‌ام را روی مبل گذاشتم. باران به آشپزخانه رفته بود. به طرف اوپن رفتم. دستم را تکیه‌گاه چونه‌ام کردم. باران داشت چای دم می‌کرد. آرام پیش خودش غر می‌زد. داشتم فکر می‌کردم که این بار از چه چیزی شکایت می‌کند. با صدای بلند از من پرسید: