شماره "۱"
وقتی اولین بارقههای خورشید، به آسفالت خیابانها تابید و ترکهایش را با نور روشن کرد، صبحی دیگر و دو
اسپایک گفت:《میدونید آقای تایلور، تا وقتی تو مغازهتون بشینید شاید اینطور باشه ولی وقتی اندازه من توی خیابونا بدویی و فرار کنی، اینجوری نیست. اگه تقلا نکنم میمیرم. اگه برای داگلاس نباشم برای هیچکس نمیشم و اگه برای داگلاس باشم دیگه خودم نمیشم.》
《و تو کی هستی؟ اسپایک؟ شاهزاده خیابان؟ به من بگو پسر. تو کی هستی؟》
《من... من... نمیدونم. انگار هیچکس نیستم، انگار تو سایه فرو رفتم و هیچ نوری نیست. هیچکس کمکی نمیکنه و همه چیز فقط... تو هم فرو رفته.》
آقای تایلور بلند شد و گفت:《قبل از اینکه بخوای کشتی رو نجات بدی، ببین نقشت تو این کشتی چیه. ببین کی هستی و از زندگی چی میخوای و اونوقته که نه داگلاس و نه هیچکس دیگه نمیتونن جلوت رو بگیرن.》
او داخل مغازه شد و اسپایک را روی پله تنها گذاشت. آقای تایلور پیرمردی هفتادساله بود که یک مغازه همهچیز فروشی داشت. همهچیز فروشی به معنای واقعی، از پوشاک گرفته تا خوراک، از وسایل تزئینی تا لوازم خانه. اسپایک از بچگی او را میشناخت، آقای تایلور با مهربانی به همه مخصوصا اسپایک کمک میکرد و به او همه چیز میداد، اسپایک هم از آقای تایلور نه تنها چیزی نمیدزدید، بلکه مانند بادیگارد مراقب او و مغازهاش بود.
اسپایک از فکر بیرون آمد، دستانش را روی زانوانش گذاشت و بلند شد. وقتش بود اسپایک باشد، اسپایکی که هم شاهزاده خیابان بود هم اسپایک.
کاری میکرد داگلاس با سگهایش به زندان بیافتد، رفاقتش را با پیتر حفظ میکرد و همزمات مراقبش هم میبود.
اما برای اینکار اول باید جایگاهش را در دستگاه داگلاس بر میگرداند، یعنی باید از زیر زبان پیتر، مخفیگاه کوین را بیرون میکشید.
#پسران_خیابان
نصفه شبی رگ فلسفیم زده بیرون😂
ولی جدا خوشم اومد از این پارت...
بیاید حداقل بگید نظرتون درباره اسپایک و پیتر چیههه
یا فکر میکنید در ادامه چی میشهه
ازشون متنفرم، از نگاهاشون، از مغزای پوچشون، از قضاوتاشون، از تمسخراشون، از همهچیشون.
ازاینکه خودشونو بالاتر میبینن، از پوزخنداشون، از اینکه زورم بهشون نمیرسه، از اینکه بودنشون یه چیزی نبودسون یه چیز.
از همهشون
به خاطر تمام عذابایی که این چند روز بهم دادن به خاطر نفسهای عمیقی که به خاطر آروم کردن خودم کشیدم
به خاطر تک به تک لحظات امروز نمیبخشمشون و ازشون متنفرم.
متنفرم.
متنفرم.
متنفرم.
متنفرم.
نمیبخشم.
نمیبخشم.
نمیبخشم.
نمیبخشم.
ن.م.ی.ب.خ.ش.م
یه جوری نگام میکرد انگار مال باباشو خوردم
اگه کتاب تو دستم نبود، یه کاری میکردم منفورترین بچه مدرسه بشم
حتی چشای کورشونو باز نکردن منو ببینن، آخه دخترهی تو دیواری مگه من این همه چشامو رو تو نبستم که اینجوری حرف میزنی