eitaa logo
شماره "۱"
357 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
هیچوقت سکوتش اینجوری عذابم نداده بود، چون می‌دونستم سکوتش چه دلیلی داره ولی اینکه امروز هیچکاری نکرد، اینکه سرشو از تو اون کتاب لعنتی بیرون نیاورد اینکه می‌دونستم چی فکر می‌کنه بدجوری عذابم داد
شاید به خودم شک داشتم ولی امروز به خاطر مخالفت با اونا هم که شده به خودم و راهم مطمئن میشم
نمی‌دونم اگه اینجا نبود چیکار می‌کردم مرسی که گوش دادین
ویدار بیا حرف بزنیم دوست داری درباره ی کتاب های فردریک حرف بزنیم؟ یا درباره ی یک اسطوره بگی؟ ~~~ درس دارم نت هم ندارم ولی ممنون
[هرگاه به دیمی نیاز داشتی نبود و وقت‌هایی هم که بود اضطراب داشت]
[هانیبال فریاد زد:《کلاغم یه زنه همسن خواهر بزرگم اون دختره! می‌دونی من چه چیزا بهش گفتم! و پسر کتک خورده‌ی بدبختی که یه روز نجات دادم اندازه ده تا گاو قدرتمنده! خدایا منو سوسک کن راحت بشم.》]
[ما شاد بودیم. بودیم. چه فعل غم‌انگیزی، گویی یک فعل می‌تواند تمام خاطرات و گذشته را در خود جای دهد و در صورتت بکوبد که آنها هیچگاه تکرار نخواهند شد. چه سرنوشت دردناکی برای آدمیزاد که گذشته‌اش در یک فعل محبوس شود.]
باز شب شد و من آمدم بنویسم براتون هاهاها
ولی نوشتن تو شب>>>
می‌دونید چی شد؟ اومدم بنویسما ولی نصفه موند مجبور شدم بخوابم و شب بخیر هم نگفتم😭
سلام، بفرمایید چای☕✨. به نمیدونم چندمین تقدیمی‌ کانالمون بسیار خوش اومدین! _ممبر ها هم میتونن شرکت کنن🌟_ شما این پیام رو شوت میکنید داخل کانالتون،اگه ممبرید یه نقطه بدید یا یه اسمی هشتگی، و بعد ما هم شما رو به یه مکان(اون مکان ممکنه تو یه کتاب باشه، یا فیلم. یا تو ایران، یا تو خارج)+ یه نوع نوشیدنی تشبیه میکنیم. *به امید ۱۰۰ شدن*
شماره "۱"
اسپایک گفت:《می‌دونید آقای تایلور، تا وقتی تو مغازه‌تون بشینید شاید اینطور باشه ولی وقتی اندازه من تو
اسپایک پس از رسیدن آن فکر به ذهنش، تمام تلاشش را برای عملی کردن نقشه‌اش کرد. موفق هم شد، کند پیش می‌رفت، اما به خوبی انجامش می‌داد. صبح‌ها را با پیتر می‌گذراند و از زیر زبانش چیزهایی راجع‌ به کوین بیرون می‌کشید، بعد از این قضایا باید رازداری را به پیتر می‌آموخت. شب‌ها را با دادن اطلاعات خیلی کم و قطره‌ای به داگلاس و جلب اعتمادش می‌گذراند، اما زندگی‌اش نیمه شب شروع می‌شد. زمانی که میان شب تاریک و بامدادی که درش آسمان کمرنگ می‌شود، تمام شهر، از خرابه‌های پایین شهر گرفته تا ویلاهای بالاشهر، می‌خوابیدند، اسپایک تازه بیدار می‌شد. برخی شب‌ها که خطرش کمتر بود به اتاق داگلاس می‌رفت و دنبال سرنخ می‌گشت، این کار با وجود صدای خویش‌خراشمال خروپف داگلاس و شلختگی حاد اتاقش خیلی سخت بود، به همین خاطر هر شب فقط به مقدار کمی پیش می‌رفت. حتی داشت ناامید می‌شد، که ناگهان خدا به رویش نگاه کرد و تکه کاغذی با نوشته:《ساعتِ رو به دریا. آشپزی داریم.》یافت. آشپزی داریم یعنی کسانی می‌خواستند در آشپزخانه‌ای که مواد تولید می‌شد، داگلاس را ببینند. همان سرنخ کوچک باعث شد سخت‌تر از قبل برای نقشه‌اش بجنگد. همه‌چیز در نظم پیش می‌رفت، تا آنکه پیتر دردسر جدیدی برای اسپایک به ارمغان آورد. دردسری با صدای آزاردهنده و چهره‌ای بامزه. دردسری به نام بچه. داستان از این قرار بود که یک روز پیتر، اسپایک را در پاتوق همیشگی، یعنی پل خراب، پیدا کرد. او با شور و شوق درحالی که موهایش در چشمانش می‌رفتند دست اسپایک را گرفت و دنبال خودش کشاند. در این راه مانند همیشه پرحرفی کرد و سوالات اسپایک را نادیده گرفت.