eitaa logo
شماره "۱"
357 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
[هرگاه به دیمی نیاز داشتی نبود و وقت‌هایی هم که بود اضطراب داشت]
[هانیبال فریاد زد:《کلاغم یه زنه همسن خواهر بزرگم اون دختره! می‌دونی من چه چیزا بهش گفتم! و پسر کتک خورده‌ی بدبختی که یه روز نجات دادم اندازه ده تا گاو قدرتمنده! خدایا منو سوسک کن راحت بشم.》]
[ما شاد بودیم. بودیم. چه فعل غم‌انگیزی، گویی یک فعل می‌تواند تمام خاطرات و گذشته را در خود جای دهد و در صورتت بکوبد که آنها هیچگاه تکرار نخواهند شد. چه سرنوشت دردناکی برای آدمیزاد که گذشته‌اش در یک فعل محبوس شود.]
باز شب شد و من آمدم بنویسم براتون هاهاها
ولی نوشتن تو شب>>>
می‌دونید چی شد؟ اومدم بنویسما ولی نصفه موند مجبور شدم بخوابم و شب بخیر هم نگفتم😭
سلام، بفرمایید چای☕✨. به نمیدونم چندمین تقدیمی‌ کانالمون بسیار خوش اومدین! _ممبر ها هم میتونن شرکت کنن🌟_ شما این پیام رو شوت میکنید داخل کانالتون،اگه ممبرید یه نقطه بدید یا یه اسمی هشتگی، و بعد ما هم شما رو به یه مکان(اون مکان ممکنه تو یه کتاب باشه، یا فیلم. یا تو ایران، یا تو خارج)+ یه نوع نوشیدنی تشبیه میکنیم. *به امید ۱۰۰ شدن*
شماره "۱"
اسپایک گفت:《می‌دونید آقای تایلور، تا وقتی تو مغازه‌تون بشینید شاید اینطور باشه ولی وقتی اندازه من تو
اسپایک پس از رسیدن آن فکر به ذهنش، تمام تلاشش را برای عملی کردن نقشه‌اش کرد. موفق هم شد، کند پیش می‌رفت، اما به خوبی انجامش می‌داد. صبح‌ها را با پیتر می‌گذراند و از زیر زبانش چیزهایی راجع‌ به کوین بیرون می‌کشید، بعد از این قضایا باید رازداری را به پیتر می‌آموخت. شب‌ها را با دادن اطلاعات خیلی کم و قطره‌ای به داگلاس و جلب اعتمادش می‌گذراند، اما زندگی‌اش نیمه شب شروع می‌شد. زمانی که میان شب تاریک و بامدادی که درش آسمان کمرنگ می‌شود، تمام شهر، از خرابه‌های پایین شهر گرفته تا ویلاهای بالاشهر، می‌خوابیدند، اسپایک تازه بیدار می‌شد. برخی شب‌ها که خطرش کمتر بود به اتاق داگلاس می‌رفت و دنبال سرنخ می‌گشت، این کار با وجود صدای خویش‌خراشمال خروپف داگلاس و شلختگی حاد اتاقش خیلی سخت بود، به همین خاطر هر شب فقط به مقدار کمی پیش می‌رفت. حتی داشت ناامید می‌شد، که ناگهان خدا به رویش نگاه کرد و تکه کاغذی با نوشته:《ساعتِ رو به دریا. آشپزی داریم.》یافت. آشپزی داریم یعنی کسانی می‌خواستند در آشپزخانه‌ای که مواد تولید می‌شد، داگلاس را ببینند. همان سرنخ کوچک باعث شد سخت‌تر از قبل برای نقشه‌اش بجنگد. همه‌چیز در نظم پیش می‌رفت، تا آنکه پیتر دردسر جدیدی برای اسپایک به ارمغان آورد. دردسری با صدای آزاردهنده و چهره‌ای بامزه. دردسری به نام بچه. داستان از این قرار بود که یک روز پیتر، اسپایک را در پاتوق همیشگی، یعنی پل خراب، پیدا کرد. او با شور و شوق درحالی که موهایش در چشمانش می‌رفتند دست اسپایک را گرفت و دنبال خودش کشاند. در این راه مانند همیشه پرحرفی کرد و سوالات اسپایک را نادیده گرفت.
شماره "۱"
اسپایک پس از رسیدن آن فکر به ذهنش، تمام تلاشش را برای عملی کردن نقشه‌اش کرد. موفق هم شد، کند پیش می‌
پیتر تنها وقتی به یک ساختمان بدقواره رسیدند ایستاد. اسپایک پرسید:《خب؟》 پیتر آرام برگشت و گفت:《ببین... چیزی که می‌بینی خیلی عجیبه، ولی می‌خوام به حرفام گوش کنی. خب؟ قول بده.》 اسپایک قول داد. پیتر به پشت ساختمان رفت و کمی بعد بازگشت، اما تنها نبود. نوزادی در دستش بود. او گفت:《من اینو.. از تو آشغالی پیدا کردم. به طرز معجزه‌ آسایی حالش خوب بود... اونجوری نگام نکن نمی‌تونستم بذارم بمیره که.》 اسپایک دندان‌هایش را محکم به هم فشرد تا سر پیتر داد نزد. موثر نبود. فریاد زد:《معلومه که می‌تونستی. اگه مامان باباش دنبالش باشن چی؟ اگه پای پلیس وسط باشه چی؟ تو یه احمقی پیتر یه احمق به تمام معنا. بده من بچه رو.》 و برای گرفتن بچه جلو آمد. پیتر عقب کشید و ملتمسانه گفت:《نه پدری هست نه مادری. اگه نجاتش نمی‌دادم غذای سگ می‌شد.》 اسپایک غرید:《به درک. بده من بچه‌رو》 و آن را از دست پیتر کشید، پیتر مقاومت کرد ولی وقتی سکوت بچه شکست و گریه شد، او هم بچه را رها کرد. اسپایک با انزجار بچه را جلوی صورتش و دور از خودش نگه داشت، و با دقت به او نگاه کرد. صورت تپل و چشمان آبی داشت. پیتر با دیدن آنکه اسپایک دنبال چه می‌گردد، گفت:《پسره.》 اسپایک با بی اعتنایی نیم‌نگاهی به او انداخت، پیتر هم از خجالن سرش را انداخت پایین. اسپایک بچه را در آغوش گرفت و گفت:《بیا.》 پیتر پرسید:《کجا می‌ریم؟》 و وقتی پاسخی نشنید، دوباره پرسید. اسپایک گفت:《می‌بریمش پیش پلیس‌.》 پیتر سرجایش ایستاد و با خشم گفت:《پلیس می‌فرستتش یتیم‌خونه.》 اسپایک دوباره گفت:《به درک.》 پیتر فریاد زد:《نمی‌ذارم بفرستیش یتیم‌خونه. اونجا مثل زندانه. تو یه... یه عوضی سنگدلی.》 اسپایک سر جایش خشکش زد، در همان حین بچه دستش را دراز کرد و موهای بسته شده اسپایک را در پشت سرش گرفت. اسپایک برگشت و بلندتر از پیتر فریاد زد:《اینکه مجبورش کنی تو خیابونا بزرگ بشه سنگدلیه. اینکه مجبورش کنی مثل ما زندگی کنه سنگدلیه. اینکه مجبور باشه صبح تا شب فرار کنه، گشنگی بکشه و مثل یه سگ کثیف زندگی کنه سنگدلیه. این سرنوشتی که می‌خوای براش رقم بزنی ته ته عوضی بودنه. پس بتمرگ سرجات و بذار به این بچه یه شانس بدم.》 پیتر حالا اشکش درآمده بود:《من مراقبش میشم، خودم بزرگش می‌کنم. من... من نمی‌ذارم گشنه بمونه. خواهش می‌کنم. اون... اون بزرگ میشه و هیچ خانواده‌ای نمی‌برتش، اون همش ناامید میشه و سرخورده میشه. لطفا... اسپایک لطفا.》 اسپایک نگاهی به چهره خندان بچه در آغوشش انداخت، بچه هم به چشمانش نگاه کرد. با جیغی خندید و دست گوشتالویش را بر صورت اسپایک گذاشت و با اجزای آن بازی کرد. اسپایک اگر تا آن لحظه به بچه دل نبسته نبود، با این کارش، دیگر بست.
راستیییچینبوزمزور از دوستم پادشاه پریان گرفتم بخونممم😭😭✨✨ از مزایای دوست ترندخون😭