شماره "۱"
اسپایک پس از رسیدن آن فکر به ذهنش، تمام تلاشش را برای عملی کردن نقشهاش کرد. موفق هم شد، کند پیش می
پیتر تنها وقتی به یک ساختمان بدقواره رسیدند ایستاد. اسپایک پرسید:《خب؟》
پیتر آرام برگشت و گفت:《ببین... چیزی که میبینی خیلی عجیبه، ولی میخوام به حرفام گوش کنی. خب؟ قول بده.》
اسپایک قول داد. پیتر به پشت ساختمان رفت و کمی بعد بازگشت، اما تنها نبود. نوزادی در دستش بود. او گفت:《من اینو.. از تو آشغالی پیدا کردم. به طرز معجزه آسایی حالش خوب بود... اونجوری نگام نکن نمیتونستم بذارم بمیره که.》
اسپایک دندانهایش را محکم به هم فشرد تا سر پیتر داد نزد. موثر نبود. فریاد زد:《معلومه که میتونستی. اگه مامان باباش دنبالش باشن چی؟ اگه پای پلیس وسط باشه چی؟ تو یه احمقی پیتر یه احمق به تمام معنا. بده من بچه رو.》
و برای گرفتن بچه جلو آمد. پیتر عقب کشید و ملتمسانه گفت:《نه پدری هست نه مادری. اگه نجاتش نمیدادم غذای سگ میشد.》
اسپایک غرید:《به درک. بده من بچهرو》
و آن را از دست پیتر کشید، پیتر مقاومت کرد ولی وقتی سکوت بچه شکست و گریه شد، او هم بچه را رها کرد. اسپایک با انزجار بچه را جلوی صورتش و دور از خودش نگه داشت، و با دقت به او نگاه کرد.
صورت تپل و چشمان آبی داشت. پیتر با دیدن آنکه اسپایک دنبال چه میگردد، گفت:《پسره.》
اسپایک با بی اعتنایی نیمنگاهی به او انداخت، پیتر هم از خجالن سرش را انداخت پایین.
اسپایک بچه را در آغوش گرفت و گفت:《بیا.》
پیتر پرسید:《کجا میریم؟》
و وقتی پاسخی نشنید، دوباره پرسید. اسپایک گفت:《میبریمش پیش پلیس.》
پیتر سرجایش ایستاد و با خشم گفت:《پلیس میفرستتش یتیمخونه.》
اسپایک دوباره گفت:《به درک.》
پیتر فریاد زد:《نمیذارم بفرستیش یتیمخونه. اونجا مثل زندانه. تو یه... یه عوضی سنگدلی.》
اسپایک سر جایش خشکش زد، در همان حین بچه دستش را دراز کرد و موهای بسته شده اسپایک را در پشت سرش گرفت. اسپایک برگشت و بلندتر از پیتر فریاد زد:《اینکه مجبورش کنی تو خیابونا بزرگ بشه سنگدلیه. اینکه مجبورش کنی مثل ما زندگی کنه سنگدلیه. اینکه مجبور باشه صبح تا شب فرار کنه، گشنگی بکشه و مثل یه سگ کثیف زندگی کنه سنگدلیه. این سرنوشتی که میخوای براش رقم بزنی ته ته عوضی بودنه. پس بتمرگ سرجات و بذار به این بچه یه شانس بدم.》
پیتر حالا اشکش درآمده بود:《من مراقبش میشم، خودم بزرگش میکنم. من... من نمیذارم گشنه بمونه. خواهش میکنم. اون... اون بزرگ میشه و هیچ خانوادهای نمیبرتش، اون همش ناامید میشه و سرخورده میشه. لطفا... اسپایک لطفا.》
اسپایک نگاهی به چهره خندان بچه در آغوشش انداخت، بچه هم به چشمانش نگاه کرد. با جیغی خندید و دست گوشتالویش را بر صورت اسپایک گذاشت و با اجزای آن بازی کرد.
اسپایک اگر تا آن لحظه به بچه دل نبسته نبود، با این کارش، دیگر بست.
#پسران_خیابان
راستیییچینبوزمزور
از دوستم پادشاه پریان گرفتم بخونممم😭😭✨✨
از مزایای دوست ترندخون😭
یه مشورت
یکی دوتا همسایهی ادمینی بگیرم...؟
نمیدونم دقیقا چجوری کار میکنه یا میتونم یا نه ولی فکر کنم تاثیر عضوپذیری ببشتری داشته باشه_؟