❌️زنده ماندن در شرایط سخت❌️
قسمت دوم.
از آنجایی که استاد فان به تازگی از یک ماجراجویی آمدند، پس برای شما تجربههایی از سفرشان را آوردند.
ایشان از یک جنگل شرجی جادویی رد شدند که به نظرشان اگر کسی که استاد فان نباشد، راهش به آنجا بیافتد، میمیرد!
ایشان گفتند بگویم در یک جنگل شرجی جادویی به نفعتونه لباس بارانی بپوشید، که حتما زرد باشد. بارانی باعث میشود هوای طاقتفرسای جنگل قابل تحملتر شود و زرد بودن بارانی، توجه درختان آدمخوار را از شما دور میکند.
به جنگل که پا گذاشتید به سرعت به دنبال درخت سیب یا هلو بگردید، درخت سیب یا هلو را نمیشناسید؟ استاد فان میگویند اگر فرق درخت سیب و هلو را با درختهای دیگر نمیدانید، پس غلط میکنید به ماجراجویی میروید، ابلههای_ اهم، بله دیگر به نفعتان است بلد باشید.
زیر درخت سیب یا هلو میتوانید یک سری قارچ قرمز با خالهای زرد مشاهده کنید، آنها را بردارید و متوجه میشوید که آنها قارچ نیستند، لاکپشت هستند. دور لاک آنها بند یا طناب ببندید و مانند سگ روی زمین بگذارید. آنها شما را به بیرون جنگل هدایت میکنند، اما حواستان باشد فرار نکنند چون در وسط جنگل نمیتوانید از آنها دیگر پیدا کنید.
برای حیوانات وحشی چارهای وجود ندارد، نمیرید. مثلا استاد فان در مقابله با یوی از آنها، یکی از دستانش را از دست داد، اما نمرد، این مهم است، به هرحال دست بعدا در میآید.
برای خورد و خوراک هم سعی کنید ریشه درختان و توت های وحشی بخورید، از گوشت حیوانات هم استفاده نکنید چون همه سمی هستند، همه به جز گوشت مارماهی چهارپا (در خشکی زندگی میکنند) آنها را می توان خورد.
استاد فان چیز دیگری نگفت، فقط کنجکاوی نکنید و با سریعترین حالت ممکن از جنگل خارج شوید، امید است زنده بمانید.
استاد فان گفتند بگویم اگر از جنگل زنده بیرون آمدید، عدد یک را به شماره (◇♧$¥£♡♤) ارسال نمایید تا پکهای موفقیت استاد فان را هدیه بگیریددد. (اگر گوشی فضایی مدل سیارک۲۷ نداشته باشید نمیتوانید به شماره پیامک دهید.)
تا درس بعدی خدانگهدار.
هعی یادش بخیر، آخرین باری که اینجا بودم، برای اولین بار دونده هزارتو رو میخوندم، آخرای یک اولای دو😭😢
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/1125
نه اسم واقعیمه. بنده خیلی کم اهمیت تر از اونم که بخوام لقب داشته باشم😔🎀
*البته سوگورو هم هستم. اردوگاه دورگه هامو رو با نیک نیمم تاسیس کردم💅😂*
#mahya
#دایگو
~
آنقدر خودتو دست کم نگیررر،
عه جدی؟ از این به بعد صدات میکنم سوگورو😁
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/1129
منم همینطوررر😂
https://eitaa.com/Nummer_ett/1128
مرسیییی. به پای شما و بقیه که نمیرسه🎀😔
#mahya
#دایگو
~
خیلی هم خوب بود، انقدر خودتو دست کم نگیر😤
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/1140
یکم شبیه شخصیت های خودم بودن برای همین توجهم رو جلب کردن
امیدوارم عکسا به کارت بیان بی صبرانه منتظر داستانشون هستم
البته زیاد مرتبط نیستن بیشتر میگردم
#هیچکس
#دایگو
~~~~
عه تو فرستاده بودییی؟ آره آره منم خیلی دوسشون داشتم، به نظرم با هم مرتبط و شبیه میان، دستت درد نکنه، زودتر مینویسممم
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/1145
بهبه🎀
برم تو ناشناسای بقیه تحت عنوان سوگورو کرم بریزم🤣
هویتم جعلی نیست تازه خوشگذرونی هم گیرم میاد🦦
#mahya یا #سوگورو ی مریض
#دایگو
~
منم از این کارا کردم😁
حالا سوگورو از کجا اومده؟
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/1148
روش پیدایشش خیلی خاص نبوده😂
تو یکی از انیمه های مورد علاقم یه شخصیتی بود به اسم گتو سوگورو که همه به اسم گتو می شناسنش. بعد یکی از بچه ها اصرار داشت که وقتی مو هامو می بندم شبیه نوجوونیای اون کرکتره میشم و سوگورو روم موند.
*من اعتراض دارم چشماش حتی در استاندارد چشم های ژاپنیا هم خیلی ریز بو_*
#mahya
#دایگو
~
😂😂
چه جالببب، عکسشو بفرست میخوام ازش موشکافی کنم چهرهتو دربیارم😁
سالها پیش دختر سادهای در روستای سرزمین ... زندگی میکرد
در کنار خواهرش زندگی ساده و خوبی داشت
پدر و مادرش هردو در جنگ مرده بودند و با خواهرش در گوشهای از دنیا تنها بود
با دامداری و بافتن لباسهایی محسور کننده زندگی را گذر میکردند
خواهرش مجبور به ازواج اجباری شد
به دنیا آوردن بچهای اجباری
اجبار و اجبار و اجبار
از داستان و غمش کمتر گوییم بهتر است
دختر تنها شد
تنهای تنها
کم کم از مسیر قبلیاش جدا شد
تنهایی از او جادوگری سنگدل ساخت
با همه نفرت و کینهاش طلسمی ساخت تا همه بچههایی که از ازدواجهای اجباری در سرزمینش به دنیا میآیند به آن دچار شوند.
هیچ کس حتی در ازدواج اجباری خواهان نفرین برای بچهاش که از خون و وجود اوست نیست
او این کار را کرد تا اتفاقاتی که برای او و خواهرش افتاد
هیچ گاه تکرار نشود
طلسمی ساخت تا هر بچهای که از اجبار به دنیا میآید پس از شش سالگی از دید همگان مخفی شود
در این دنیاست اما کسی جز خودش و افرادی همانند خودش او را نمیبینند
این بود طلسمی که اعماق قلبی تنها و شکسته بیرون آمد.
سالهای دراز گذشت
بچههایی تنها حاصل اجبار در دنیا پرسه میزدند
برخیها، افراد مثل خودشان را پیدا میکردند
از قضا داستان ما درباره شش نفر از بچههای قربانی طلسم است که هم دیگر را پیدا کردند
تنهایی در دنیا سخت است
نه اینکه کسی را نداشته باشی
اینکه داشته باشی و نتوانی بهشان لبخند بزنی
خودت را نشان دهی و در آغوش بکشی
بتوانی لمس کنی
حس کنی
احساس کنی و تنها باشی...
زندگی خیلیهایشان بیهوده گذشت و تباه شد
اما شش نفر داستان ما تصمیم گرفتن گمنام باشند
فرشته نجات افراد
تصمیم گرفتند به مردم کمک کنند و در دنیا سفر کنند
نگذارند صفحات زندگیشان سفید باشد
تصمیم گرفتند از اول تا آخر همه را با جوهر سرنوشت رنگی کنند
ریون کسیدی
اولین نفر ریون کَسیدی ۱۷ ساله بود
هیچ وقت نمیدونست قراره همچین بلایی سرش بیاد
پدر و مادرش هیچوقت بهش نگفتن
آخه اونا همیشه دعوا میکردن
هیچ وقت باهاش حرفی نمیزدند
اینکه نامرئی باشه یا نه خیلی براش فرق نمیکرد
کسی هم نبود که دلتنگش بشه
تو سانفرانسیسکو زندگی میکرد اما بعد از نامرئی شدنش بدون پرداخت هیچ پولی به منهتن رفت
عو یکی از مزایای این نفرین این بود که هرکاری میخواستی میکردی
هرجا میخواستی میرفتی
و هرچی میخواستی میخوردی
اما همه آنها حاضر بودند هما این را در عوض تنها نبودن معامله کنند
تو منهتن بی هدف زندگی میکرد تا اینکه با ویکتوریا آشنا شد
یکی مثل خودش
اولش سخت بود بفهمه چه اتفاقی براش افتاده
نمیدونست کسایی مثل خودش هستن