eitaa logo
شماره "۱"
357 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/1148 روش پیدایشش خیلی خاص نبوده😂 تو یکی از انیمه های مورد علاقم یه شخصیتی بود به اسم گتو سوگورو که همه به اسم گتو می شناسنش. بعد یکی از بچه ها اصرار داشت که وقتی مو هامو می بندم شبیه نوجوونیای اون کرکتره میشم و سوگورو روم موند. *من اعتراض دارم چشماش حتی در استاندارد چشم های ژاپنیا هم خیلی ریز بو_* ~ 😂😂 چه جالببب، عکسشو بفرست می‌خوام ازش موشکافی کنم چهره‌تو دربیارم😁
سال‌ها پیش دختر ساده‌ای در روستای سرزمین ... زندگی می‌کرد در کنار خواهرش زندگی ساده و خوبی داشت پدر و مادرش هردو در جنگ مرده بودند و با خواهرش در گوشه‌ای از دنیا تنها بود با دامداری و بافتن لباس‌هایی محسور کننده زندگی را گذر می‌کردند خواهرش مجبور به ازواج اجباری شد به دنیا آوردن بچه‌ای اجباری اجبار و اجبار و اجبار از داستان و غمش کمتر گوییم بهتر است دختر تنها شد تنهای تنها کم کم از مسیر قبلی‌اش جدا شد تنهایی از او جادوگری سنگدل ساخت با همه نفرت و کینه‌اش طلسمی ساخت تا همه بچه‌هایی که از ازدواج‌های اجباری در سرزمینش به دنیا می‌آیند به آن دچار شوند. هیچ کس حتی در ازدواج اجباری خواهان نفرین برای بچه‌اش که از خون و وجود اوست نیست او این کار را کرد تا اتفاقاتی که برای او و خواهرش افتاد هیچ گاه تکرار نشود طلسمی ساخت تا هر بچه‌ای که از اجبار به دنیا می‌آید پس از شش سالگی از دید همگان مخفی شود در این دنیاست اما کسی جز خودش و افرادی همانند خودش او را نمی‌بینند این بود طلسمی که اعماق قلبی تنها و شکسته بیرون آمد.
سال‌های دراز گذشت بچه‌هایی تنها حاصل اجبار در دنیا پرسه می‌زدند برخی‌ها، افراد مثل خودشان را پیدا می‌کردند از قضا داستان ما درباره شش نفر از بچه‌های قربانی طلسم است که هم دیگر را پیدا کردند تنهایی در دنیا سخت است نه اینکه کسی را نداشته باشی اینکه داشته باشی و نتوانی بهشان لبخند بزنی خودت را نشان دهی و در آغوش بکشی بتوانی لمس کنی حس کنی احساس کنی و تنها باشی... زندگی خیلی‌هایشان بیهوده گذشت و تباه شد اما شش نفر داستان ما تصمیم گرفتن گمنام باشند فرشته نجات افراد تصمیم گرفتند به مردم کمک کنند و در دنیا سفر کنند نگذارند صفحات زندگی‌شان سفید باشد تصمیم گرفتند از اول تا آخر همه را با جوهر سرنوشت رنگی کنند
ریون کسیدی اولین نفر ریون کَسیدی ۱۷ ساله بود هیچ وقت نمی‌دونست قراره همچین بلایی سرش بیاد پدر و مادرش هیچوقت بهش نگفتن آخه اونا همیشه دعوا میکردن هیچ وقت باهاش حرفی نمی‌زدند اینکه نامرئی باشه یا نه خیلی براش فرق نمی‌کرد کسی هم نبود که دلتنگش بشه تو سانفرانسیسکو زندگی می‌کرد اما بعد از نامرئی شدنش بدون پرداخت هیچ پولی به منهتن رفت عو یکی از مزایای این نفرین این بود که هرکاری میخواستی می‌کردی هرجا میخواستی میرفتی و هرچی میخواستی میخوردی اما همه آنها حاضر بودند هما این را در عوض تنها نبودن معامله کنند تو منهتن بی هدف زندگی می‌کرد تا اینکه با ویکتوریا آشنا شد یکی مثل خودش اولش سخت بود بفهمه چه اتفاقی براش افتاده نمی‌دونست کسایی مثل خودش هستن
ویکتوریا پارکرز ویکتوریا دختر ۱۵ سالی بود که از ۳ سالگی می‌دونست چه آینده‌ای داره مادرش خیلی مهربون بود و با گذشته دردناک پدرش... اون اصلا آدم خوبی نبود و اونارو ترک کرده بود مادرش تما تلاشش رو کرد ام نتونست کاری کنه تا دخترش رو نگه داره ویکتوریا تا سال پیش پیش مادرش زندگی می‌کرد و برای صحبت نامه مینوشت اما شش ماه پیش که ۱۴ ساله بود مادرش از سرطان مرد و اونم هرروز تو منهتن پرسه می‌زدند تا ریون رو دید و اون موقع بود که تصمیم گرفتن یه خانواده تشکیل بدن کسایی که مثل خودشون بودن رو جمع کنن دور دنیا بگردن و رفیق پیدا کنن
هنری جونز اون با بقیه فرق داشت از ۶ سالگی تا ۱۹ سالگی که اکنون بود، پر از حسرت بود پدر و مادرش وقتی اونو به دنیا آوردن از هم متنفر بودن ام بعد عاشق هم شدن، وقتی خواهر عزیز دردونه‌اش به دنیا اومد اون سزاوار تنهایی و غم و بود و خواهرش؟ آه، اون شاد بود خانواده داشت چیزی که هنری از اون محروم بود وقتی هنری ناپدید شد همه فکر کردن خانواده رو ترک کرده و فرار کرده همه فراموشش کردن اونم فراموش‌شون کرد و رفت به دنبال سرنوشت و سرنوشت در تورنتو اونو به ویکتوریا و ریون رسوند
جیمز موریسون/ جنیفر موریسون جیمز ۲۰ ساله با ناپدید شدنش مشکلی نداشت آخه خانواده‌ای نداشت پدر و مادرش تو تصادف مردن و اون با خواهرش دوقلوش تو خونه‌شون زندگی میکنه عو، اره خواهرش هم مثل خودشه پدر و مادرشون از افسانه خبر نداشتن و قبل از نامرئی شدن بچه‌هاشون مرده بودن اونا زندگی خوبی داشتن تا اینکه سه نفر تو تورنتو برای دزدی وارد خونه شدن و خیلی راحت داشتن دزدی میکردن و وقتی هردو ‌رو فهمیدن اون‌یکی رو میبینن متعجب شدن اره، مثل هم بودن و اینطوری باهم همراه شدن و گروه پنج نفره شد.
نیکولاس رامبل پدر و مادرش هم رو دوست نداشتن ولی هرگز نمیذاشتن نیکولاس بفهمه نیکولاس می‌دونست اما سعی می‌کرد ندونه نشد نیکولاس تو ۶ سالگی نامرئی شد و الان ۸ سال میگذره نیکولاس دوست داشت جهان گرد شه و تو همه دنیا با دوریبن هدیه پدرش عکس داشته باشه نمی‌شود عکس بگیره از خودش اما میتونست سفر کنه و در موسکو وقتی یه گروه پنج نفره دید که اونو میدیدن فهمید دست تقدیر نمیزاره تنها باشه پس باهم راهی سفر شدن راهی سفر دور دنیا گشتن دنبال افردای مثل خودشان و رنگی کردن صفحات زندگی...
آقا اینم چالش ما امیدوارم خوشتون بیاد
حقیقتا خیلییییی ضعیف نوشتم چون نشد خیلی وقت بزارم و اگر میخواستم خیلی خوب بنویسم یکم طولانی میشد❤️