نوشتن ذات او بود، و ذات موجودات انتخاب کردنی یا اشتباه نیست و مثل روز روشنه که جرم نیست.
احساسش را وقتی برای اولین بار، با فشار قلم بر روی کاغذ سفیدی که با سرعت سیاه میشد، بغضش را جوید و قورت داد تا فریاد های سکوتش به گوش کسی نرسد.
ولی زندگی اینطور کار نمیکند، میدانید..؟ هرچقدر هم صبور باشی، تازیانه به تازیانه، عمیق تر و عمیق تر، برای خودش میتازد. اسب سرکشی که زندگی نام دارد اینقدر ادامه میدهد تا با خودتان بگویید شاید خیلی به نوشتن دل بستم. اینقدر ادامه میدهد تا نوشتن کافی نباشد، و آن وقت است که یا با عقل و تدبیرِ خودتان راه را پیدا میکنید، یا راهتان به این زندان باز میشود.
برای او، مورد دوم بود. شبیه دیوانه ها نبود، به نظر عاقل ترین فرد اینجا بود. جرمش نوشتن بود، نوشتن و البته قتل. ولی مقصر او نبود، راستش نوشتن مقصر بود. اگر سیاهی جوهر، سیاهی زندگیش را درخود جای میداد قتلی در کار نبود.
در پرونده اش نوشته اند "عاقل، ولی قاتل." هرچند خودش بهتر میداند که مقصر اصلی او نبود، کلماتی بودند که نمیتوانستند احساسش را بیان کنند.
آخرین روزش را در زندان، همچنان به نوشتن مشغول بود. نوشتن، اما با جوهر قرمزی که زندگی راکدش را جریان میبخشید. قبل از اینکه به دست نگهبان ها به زنجیر کشیده شود با خون روی دیوار نوشت 《نویسندگی زندگی است.》
_زندانی شماره ۲۱ بهترین زندان دنیا.
خجالت میکشم هشتک بزنم🗿 چرت و پرت های ساعت ۳ به بعد را گردن نمیگیرم.. و دوستان شرمنده از بقیه زندانیان و صحبت ها و... هم استفاده کردم
~~~
شماره "۱"
نوشتن ذات او بود، و ذات موجودات انتخاب کردنی یا اشتباه نیست و مثل روز روشنه که جرم نیست. احساسش را و
ببینید من تمام نوشتهها رو دوست داشتم همه رو به یه اندازه شاهکار میدیدم ولی این
این بی تعارف به نظرم بهترینشون بود، یعنی جوری که کلمات کنارهم قرار گرفته بودند، جوری که پسره بچه بود، جوری که از بقیه زندانیا استفاده شده بود، جوری که عاشق نوشتن بود همه و همه شاهکارش کرده بودن
خجالت؟ بی خیال من صالا نمیتونم بگم چقدر خفن بودددد
هدایت شده از «𝙑𝘼تَوَسلوابِالزَهـراء»
تاحالا آدم مورد علاقتونو کنار یکی دیگه دیدین؟
+حالا فهمیدی چرا خدا شِرک رو هیچ جوره نمیبخشه؟:)))