eitaa logo
شماره "۱"
357 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
اگر روزی خواستی وارد اینجا شوی ، چند شلوار اضافه یادت نرود . نه به خاطر ناله هایی که از میان دیوار ها می آیند ، به‌خاطر چشم‌هایی که در تاریکی می‌درخشند.   چشم‌هایی یا عقلانیت را گم کرده‌اند و یا به دنبال هدفی جدید هستند .  و میان این همه نگاه گمشده، فقط یک جفت چشم هست که هنوز نورش خاموش نشده .  نگاه یک زندان‌بان.   که هر صبح، قبل از اینکه زنجیرها برای صبحانه باز شوند ، خودش را می‌رساند جلوی سلول ۶۴-۷.   سلولی که نه اسم دارد، نه هشدار.   فقط یک حقیقت تلخ پشتش خوابیده:  خواهرش. هیچکس نمی‌داند چرا نگهبانی مثل او ، از بین تمام جهان‌ها، آمد و خودش را چسباند به این جهنم.   هیچکس نمی‌فهمد چرا وقتی بقیه می‌گذرند، او لحظه‌ای مکث می‌کند؛  دنیا له کرده هنوز می‌زند.   و هیچکس نمی‌شنود که چطور نفسش را آرام بیرون می‌دهد، درست وقتی می‌بیند چشم‌های خواهرش از خوابِ آشفته به او نگاه می‌کنند. دختر، با موهایی که حالا دیگر رنگ دنیا را هم فراموش کرده، آرام زمزمه می‌کند:   «باز من اینجایی. » انگار این جمله به قلبش آرامش می‌دهد . و او…   هیچ‌وقت جواب نمی‌دهد.   فقط یک مکث خیلی کوتاه، خیلی کوتاه…   که مثل داد زدن در سکوت، لو می‌دهد که بله.   هر شب.   همان لحظه‌ای که ماموران جهان‌ شصت‌وچهارم دوست او را کشتند.   همان لحظه‌ای که او،برادرش دوید سمتش اما دیر رسید.   همان لحظه‌ای که دید خواهرش چطور شکست…   و بعد، چطور دیگر شکستنی نبود .  او می‌داند که تنها راهش برای محافظت از خواهرش، همین شغل لعنتی است.  اینکه خودش بشود دیوار، خودش بشود سد، خودش بشود سایه‌ای که هیچ‌وقت از او جدا نمی‌شود.   و آن‌طرف میله‌ها، دخترک می‌داند که این عشق، این اراده‌ی دیوانه‌وار، حتی در قعر این جهنم هم رهایش نمی‌کند.   می‌داند که حتی اگر تمام جهان‌ها علیه‌اش باشند، این برادر، این زندان‌بان، هرگز او را تنها نخواهد گذاشت. و باید اعتراف کنم ، در این زندان، وحشتناک‌ترین چیز هیولاها نیستند.   نه دیوانه‌ها، نه قاتلان چندجهانی.   ترسناک‌ترین چیز « عشقی‌ست که آدم را وامی‌دارد تا داوطلبانه وارد جهنم شود » مثل همین مرد.   که می‌توانست فرار کند، می‌توانست زندگی‌اش را جای دیگری بسازد.   اما آمد اینجا.   شد یکی از نگهبان‌هایی که همه ازشان می‌ترسند.   تا خواهرش، در بین هزاران تکه‌پاره و جنون،   یک نقطه‌ی ثابت داشته باشد. و دختر…   او هم می‌داند.   او بهتر از هر کس می‌داند.   هر بار که نگاهش می‌کند، می‌شود خواند:   «تو حتی توی جهنم هم دستمو ول نمی‌کنی، نه؟» یک‌بار دیدم—بله، من آن موقع هم اینجا بودم—   که شب، وقتی همه خواب بودند، او رفت پشت سلولش نشست.   پشت به دیوار، درست آن‌جایی که خواهرش هم آن‌طرف میله‌ها تکیه داده بود.   تکه‌های سکوت را بین‌شان تقسیم کردند.   نه حرف.   نه گریه.   هیچ.   فقط حضور. گاهی آدم‌ها با همین چیزها دوام می‌آورند.   نه قدرت.   نه دیوارها.   نه قوانین.   ~~~
شماره "۱"
اگر روزی خواستی وارد اینجا شوی ، چند شلوار اضافه یادت نرود . نه به خاطر ناله هایی که از میان دیوار ه
37.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لوراللل همیشه متفاوت و قشنگ😭 پر از حرف بود و جنله‌های کوتاهش وای عالی بودنننینوزنز مرسی که شرکت کردیی
مایل به همسایگی و یا حمایت از این چنل هستید؟ https://eitaa.com/joinchat/3154904592Cbc38151089 ~~~ حمایتشون کنید✨
https://eitaa.com/Nummer_ett/12968 والا من بدی‌ای ندیدم. ~~~
https://eitaa.com/Nummer_ett/12999 به عنوان کسی که نصف دوستا و داداشا و آبجیا و شخصیتای موردعلاقش Estp ئه باید بگم موافقم که خیلی خفنن.  (کلا xxtp ئا خفنن. بارتیم entp ئه گفتم بدونین😂😂) ~~~ می‌بینیددد منم‌ می‌خوامم 😂😂
این جماعت حتی برایشان مهم نیست چرا بعد از رفتن زندانی‌ها همراه زندان‌بان بوی گوشت سوخته فضا را در بر می‌گرد و ظرف‌های وعده‌ی بعد پر‌ و پیمان‌تر می‌شوند آنان فقط دهان‌های خود را تا مرز خفگی پر می‌کنند و مغز‌های کندشان را تحت فشار می‌گذارند برای اینکه بازهم بتوانند نور خورشید را با پوست لمس کنند؛ با گذر زمان باید عادت می‌کرد به تکرار تکرار‌ها به صف‌های بلند به لباس‌های یک شکل به لبخند‌های کریح و به پوزخند‌های مسخره اما او نه به این‌ها بلکه با میله‌های زنگ‌زده و دیوار‌های نمور رنگ پریده‌ی دنیایش خو گرفته بود و با خاطراتی که هزاران بار در آنها قدم گذاشته عجین شده او تکرار‌ها را تکرار می‌کند تنها از سر اجبار و در این میان اغلب اوقات حس می‌کند جریان خشم و نفرت را در زیر پوستش وقتی که تن‌ها به او برخورد می‌کنند، هجوم خون به صورتش و رگ‌های متورم شده‌اش که هر آن امکان دارد با دندان‌هایشان پوست گردن‌و پیشانی‌اش را بدرند تا خود را از بند آزاد کنند به راحتی قابل مشاهده است همهمه حریم سکوت را شکسته و او هم دلش پر می‌‌زند برای شکستن‌ سر‌هایی که اطرافش را احاطه کرده‌اند، پوزخند‌های مسخره به صورت دارند آنانی که آرام آرام در یک صف مانند قلاده بسته‌ها حر‌کت می‌کنند و هیچ اختیاری از خود ندارند آنان ظرف‌های غذایی را به دست گرفته‌اند که معلوم نیست گوشت چند‌ین نفر در آن ریخته شده و چه کسی آخرین بار آن را با عصبانیت به دیوار کوبانده، آنها در اصل قاتل در دست دارند گویی این فلزات قر با عزرائیل پیمان دوستی بستند زیرا هر کدامشان به تعداد فرو رفتگی‌های سطحش زندانی‌ای را به قهقرا برده کسانی که تنها از این وضع موجود به سطوح آمده بودند و حال حتی همین دیوار‌های بتنی هم آنها را به یاد نمی‌آورند اصلا چه اهمیتی دارد؟ مگر آنان خود نمی‌دانستند پا به اینجا گذاشتن سرانجامی جز مرگ خاموش به همراه ندارد؟! ناخن‌هایش را در کف دستانش با قدرت فرو می‌کند، دندان‌هایش را‌ بهم قفل می‌کند تا جلوی فوران را بگیرد و نمی‌داند تا چه اندازه موفق شده اما زمانی که به خود می‌اید دیگر در سالن غذا‌خوری نیست بلکه در راهرو‌های دستشویی در حالی که در حمام خون قدم می‌زند مواد اولیه را برای وعده‌ی بعدی زندانیان آماده کرده بالاخره ادمی هر چقدر هم بد باشد بازهم موقعیت برایش پیش می‌آید تا کار خیر کند اما خب کار خیر را که نباید در همه جا جار زد، ریا می‌شود! پس تصمیم می‌گیرد اول دست‌وصورتش را خوب بشوید و بعد کار را به اتمام برساند به هر حال پاکیزگی در پخت و پز شرط است راستی غذای فردا چه بود؟ گوشت‌ها را قیمه‌ای ریز کند یا قرمه‌ای؟  بیخیال مهم نیست سرآشپز خود می‌داند چه چیز درست کند... به یاد نمی‌آورد کی روانه چهار دیواری محبوبش شده اما می‌داند نیاز دارد برای خاموش کردن آتش درونش به سردی دیوار پناهنده شود، سر را که به دیوار می‌چسباند سرما خاطرات را هم همراه خودش به جان  او می‌نشاند یادش بخیر آن شب هم تنش می‌سوخت در آتش درونش، می‌خواست حرارت را از سر انگشتانش به معشوق منتقل کند اما هرچه لمس کرد بیشتر گر گرفت، با بوسه هم آرام نشد، تنش را هم محکم فشرد اما باز آن زبانه‌ی کوچک رهایش نمی‌کرد به فکرش رسید خود را در اقیانوس چشمانش غرق کند تا شاید ‌کمی از التابهش کاسته شود اما او پلک‌هایش را بر هم دوخته و به عالم رویا سفر کرده بود شاید سرمای فلزات می‌توانستند گرمای تن او را به ربایند پس تیغه را نرم در بین انگشتانش چرخاند نفهمید چه مدت در حال سرگرم کردن آن تیزی براق بود شئ‌ای که ماهرانه طراحی شده بود تیغه‌ای ظریف و بلند با دسته‌ای نسبتا کوتاه انقدر تیز بود که با نگاه می‌برید و آنقدر شفاف بود که چشمان یخ زده‌اش را به خوبی انعکاس می‌داد، چشم از آن می‌گیرد و همان‌طور که آن را به بازی گرفته فرد کناری خود نگاهی می‌اندازد و باز هم هوای لمس او به سرش می‌افتد اما اینبار نه با لطافت انگشتانش بلکه با ظرافت تیغ، حال باز هم دستانش مشت شده و رگ‌هایش در حال انفجار هستند سعی دارد خود را مهار کند اما جنون کشتار رهایش نمی‌کند دلش می‌خواهد به هر بهانه‌ای عشقش را به معشوق ثابت کند پس حال چرا باید او را از لمس تیغه محروم سازد؟!  نوک تیزش آرام از گردن سر می‌خورد پست بلندی‌های بدنش را فتح می‌کند و باز دوباره به سمت گردنش بر می‌گردد هیچ‌گاه تحمل بی‌تابی‌ها و جیغ‌های معشوق را نداشت پس به آن تیزی اجازه می‌دهد اول حنجره‌اش را ببوسد به راستی هنوز هم بدنش در آتش می‌سوزد پس اقیانوس چشمانش را می‌نوشد و بعد در آرامش چشمان خود را می‌بندد تا دستانش به راحتی با شریک براق خود برقصند، برخورد مایعی گرم را روی صورتش احساس می‌کند اما این یک او را نمی‌سوزاند بلکه آرام‌ترش می‌کند پس با لبخند چشمانش را باز می‌کند حال بنظرش او آرام‌تر خوابیده به این آرامش لبخند میزند به اینجا که می‌رسد صدایی او را از خاطرات به بیرون پرتاب می‌کند و بنظر او
مجرم‌های واقعی نگهبانانی هستند که با بی‌اعصابی‌هایشان ان‌ها را از آغوش افکار جدا می‌کنند، علی‌رغم میل باطنی‌‌اش باز هم او مجبور به تکرار تکرار‌هاست و خدا می‌داند چند کار خیر دیگر در امروز پیش پایش سبز می‌شوند. ~~
زندان جای ترسناکی ست مخصوصا اگر در همچین زندان شلوغی تو تنها کس باشی که ساکت و تنهاست . لوئیس تنها کسی بود که در این زندان هیچ دوستی نداشت هیچکس جرعت نزدیک شدن به او را نداشت برای همین زیاد حرف نمیزد . البته خودش علاقه بسیار زیادی به گرم گرفتن با دوستانش داشت ولی خب ... او  دوستی نداشت .  قبلا هم همینطور بوده برای همین تنها دوستش در خانه و بیرون از خانه مادرش بود . او همیشه با لوئیس بازی می کرد و نمی‌گذاشت حوصله اش سر برود . برایش غذا های خوشمزه درست می کرد ، وقتی بچه های محل او را به خاطر رنگ موهایش مسخره می کردند و کتک می زدند ، زخم هایش را درمان می کرد و روح پاره پاره اش را التیام می بخشید . لوئیس هم به خاطر مادرش آن احمق ها را می بخشید ولی بعد از آن روز که مادرش را از او گرفتند صبرش تمام شده بود برای همیشه .دیگر هیچکس را نمی بخشید .حتی اگر عذرخواهی هم می کردند باز هم لوئیس برایشان جبران می کرد . شبی که مادرش را از او گرفتند دست ها و پاهایی که منجر به آتش سوزی در خانه اش و مرگ مادرش شده بود را قطع کرد . ولی مادرش برنگشت . هیچوقت برنگشت . امروز هم مثل همیشه داشت در زندان راه می رفت تا به حمام برسد و موهای بنفش تیره اش را از کثیفی ها پاک کند ولی با این حال نیاز به کمک داشت تا شیر آب را باز کند چون خیلی خیلی سفت بود . یکبار که سعی کرده بود آن را با زور باز کند لوله اب را از داخل دیوار در آورده بود .برای همین همیشه یک نگهبان همراه خودش داشت .رئیس زندان وقتی فهمید بعد از آن شوخی زشتی که با لوئیس کردند چه اتفاقی افتاد دستور داد همیشه یک نگهبان کنار خودش داشته باشد .  سومین روز شروع بهار بود ولی هوا هنوز هم مثل زمستان سرد و بی رحم بود . لوئیس دوباره راهی حمام شده بود چون فکر می کرد در آن هوای سرد موهایش دوباره ممکن است حشره بزند . برای همین با حوله و شامپوی مورد علاقه اش آرام آرام و بدون سر و صدا به آنجا رفت . ولی او تنها کسی نبود که در این هوای سرد وارد سالن بزرگ حمام شده بود . هنوز لباس هایش را در نیاورده بود که صدای دو نفر از دیگر زندانیان را شنید . در واقع صدای قدم هایشان را .  رو بر گرداند و اطراف را نگاه کرد ، درست حدس زده بود . ویلیام و یوکی پشت سرش با لبخند عجیبی به او نگاه می کردند . ویلیام گفت :« خوبه که تنها شدیم لوئیس . یادت میاد وقتی مادرت فوت کرده بود چه اتفاقی افتاده بود ؟» وقتی مادرش فوت کرده بود ؟ چطور جرعت کرده بود جلوی او نام مادرش را بیاورد ‌؟ با سکوت لوئیس ویلیام دوباره شروع به صحبت کرد :« خب بذار یاد آوردی کنم ، تو دست و پای برادر کوچکترم رو قطع کردی اونم به خاطر کاری که نکرده . پس فکر می کنم الان وقت خوبی برای انتقام باشه .»  ویلیام چاقوی کوچکی از چیبش در آورد و در شکم لوئیس فرو کرد و چرخاند . درد بر لوئیس غلبه کرده بود ولی حتی فریاد هم نزد . و این ویلیام را حتی بیشتر هم عصبانی کرد ، ویلیام چاقو را بیرون کشید و لوئیس را روی زمین انداخت و با ویکی شروع به کتک زدنش کردند . بعد از آن روز حدود سه هفته طول کشید تا لوئیس بتواند روی پاهایش بایستد ، او کاره ای نبود بلایی که سر برادرش امده بود حقش بود پس او هم تلافی کرد . ولی دلیل یک هفته انفرادی از طرف رئیس زندان را متوجه نشد . مگر او چه کار کرده بود ؟ فقط داشت با آن دو نفر فوتبال بازی می کرد ... البته با سر های بریده شان . ~~~
https://eitaa.com/Nummer_ett/12984 از وقتی فرستادی چند بار خوندم ببینم با منی؟ و بعدش که مطمعن شدم کسی نمیتونست نیش باز منو ببنده، اینقدر که ذوق کردمممم لطف داریی🥲🥲✨✨ ~~~ علومه که با تو اممم❤️✨🫂