شماره "۱"
مجرمهای واقعی نگهبانانی هستند که با بیاعصابیهایشان انها را از آغوش افکار جدا میکنند، علیرغم می
616.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این... خیلی روانپریشانه و شاعرانه بود
قشنگ حال قاتل شاعر رو وصف میکرد
مرسی که شرکت کردیی
زندان جای ترسناکی ست مخصوصا اگر در همچین زندان شلوغی تو تنها کس باشی که ساکت و تنهاست .
لوئیس تنها کسی بود که در این زندان هیچ دوستی نداشت هیچکس جرعت نزدیک شدن به او را نداشت برای همین زیاد حرف نمیزد . البته خودش علاقه بسیار زیادی به گرم گرفتن با دوستانش داشت ولی خب ...
او
دوستی نداشت .
قبلا هم همینطور بوده برای همین تنها دوستش در خانه و بیرون از خانه مادرش بود . او همیشه با لوئیس بازی می کرد و نمیگذاشت حوصله اش سر برود . برایش غذا های خوشمزه درست می کرد ، وقتی بچه های محل او را به خاطر رنگ موهایش مسخره می کردند و کتک می زدند ، زخم هایش را درمان می کرد و روح پاره پاره اش را التیام می بخشید . لوئیس هم به خاطر مادرش آن احمق ها را می بخشید ولی بعد از آن روز که مادرش را از او گرفتند صبرش تمام شده بود برای همیشه .دیگر هیچکس را نمی بخشید .حتی اگر عذرخواهی هم می کردند باز هم لوئیس برایشان جبران می کرد . شبی که مادرش را از او گرفتند دست ها و پاهایی که منجر به آتش سوزی در خانه اش و مرگ مادرش شده بود را قطع کرد . ولی مادرش برنگشت . هیچوقت برنگشت .
امروز هم مثل همیشه داشت در زندان راه می رفت تا به حمام برسد و موهای بنفش تیره اش را از کثیفی ها پاک کند ولی با این حال نیاز به کمک داشت تا شیر آب را باز کند چون خیلی خیلی سفت بود . یکبار که سعی کرده بود آن را با زور باز کند لوله اب را از داخل دیوار در آورده بود .برای همین همیشه یک نگهبان همراه خودش داشت .رئیس زندان وقتی فهمید بعد از آن شوخی زشتی که با لوئیس کردند چه اتفاقی افتاد دستور داد همیشه یک نگهبان کنار خودش داشته باشد .
سومین روز شروع بهار بود ولی هوا هنوز هم مثل زمستان سرد و بی رحم بود . لوئیس دوباره راهی حمام شده بود چون فکر می کرد در آن هوای سرد موهایش دوباره ممکن است حشره بزند . برای همین با حوله و شامپوی مورد علاقه اش آرام آرام و بدون سر و صدا به آنجا رفت .
ولی او تنها کسی نبود که در این هوای سرد وارد سالن بزرگ حمام شده بود . هنوز لباس هایش را در نیاورده بود که صدای دو نفر از دیگر زندانیان را شنید . در واقع صدای قدم هایشان را .
رو بر گرداند و اطراف را نگاه کرد ، درست حدس زده بود . ویلیام و یوکی پشت سرش با لبخند عجیبی به او نگاه می کردند . ویلیام گفت :« خوبه که تنها شدیم لوئیس . یادت میاد وقتی مادرت فوت کرده بود چه اتفاقی افتاده بود ؟»
وقتی مادرش فوت کرده بود ؟
چطور جرعت کرده بود جلوی او نام مادرش را بیاورد ؟
با سکوت لوئیس ویلیام دوباره شروع به صحبت کرد :« خب بذار یاد آوردی کنم ، تو دست و پای برادر کوچکترم رو قطع کردی اونم به خاطر کاری که نکرده . پس فکر می کنم الان وقت خوبی برای انتقام باشه .»
ویلیام چاقوی کوچکی از چیبش در آورد و در شکم لوئیس فرو کرد و چرخاند .
درد بر لوئیس غلبه کرده بود ولی حتی فریاد هم نزد . و این ویلیام را حتی بیشتر هم عصبانی کرد ، ویلیام چاقو را بیرون کشید و لوئیس را روی زمین انداخت و با ویکی شروع به کتک زدنش کردند .
بعد از آن روز حدود سه هفته طول کشید تا لوئیس بتواند روی پاهایش بایستد ، او کاره ای نبود بلایی که سر برادرش امده بود حقش بود پس او هم تلافی کرد .
ولی دلیل یک هفته انفرادی از طرف رئیس زندان را متوجه نشد . مگر او چه کار کرده بود ؟
فقط داشت با آن دو نفر فوتبال بازی می کرد ...
البته با سر های بریده شان .
#سباستینمککویین
~~~
شماره "۱"
زندان جای ترسناکی ست مخصوصا اگر در همچین زندان شلوغی تو تنها کس باشی که ساکت و تنهاست . لوئیس تنها ک
501.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حقیقتا یا خدا
این چیزی بود که ازت انتظار داشتم ولی خیلی... دارک بود وای
مرسی که شرکت کردیی
https://eitaa.com/Nummer_ett/12984 از وقتی فرستادی چند بار خوندم ببینم با منی؟ و بعدش که مطمعن شدم کسی نمیتونست نیش باز منو ببنده، اینقدر که ذوق کردمممم
لطف داریی🥲🥲✨✨
~~~
علومه که با تو اممم❤️✨🫂
چه پایان دردناکی، اجتناب ناپذیری مرگ.
چگونه انسان ها چنین رنجی را تحمل میکنند! وقتی میدانند هر آنچه را که دوست دارند عاقبت روزی از دست خواهند داد.
_قلب جنگجوی خورشید
#Letter_library
#Callous
~~~
واوو خیلی قشنگ بودد
https://eitaa.com/Nummer_ett/13002
ولی ویدار نقاشی همش تمرینه باید شروع کنی و ادامه بدی تا توش مهارت پیدا کنی
#هیچکس
~~~
آره ولی من حتی نمیدونم از کجا باید شروع کنم!
سلام عزیزم
کانال کفتر مو فرفری رگ داری؟
~~
سلام بلیی
https://eitaa.com/kaftaremooferfery
سلام خانمی
خوبی؟ چطوری؟
ما اومدیم اینجا یه مدت سفره پهن کنیم باهم سبزی پاک کنیم 😔
بکو ببینم امروز چیکارا کردی؟
*پهن کردن سفره و درآوردن یه کوه سبزی-*
#آدرین
~~~
به به سلاممم
خوش اومدیددد قدم سر چشم بنده گذاشتیدد
بذارید برم چایی بیارم.
*نشستن کنارت و سبزی دست گرفتن
چی بگم والا. میگم شنیدی دختر اختر ستاره خانم همون پریزاده شوهر جادوگر گرفته؟
https://eitaa.com/Nummer_ett/13019
فوقش بتونیم خودمونو مثل گل استیکرت بذاریم لای کتاب تا خشک شه:)
#little_M
~~
قشنگ بود😃😄
ولی هنوزم باید نامه بدین_
سلام سلام سلام ویدار خانم طلایی خودمون
(دلم برات خیلی تنگ شده بود زپزپزپبدبتیدینین)
چه خبرا چه کارا میکنی؟
#گفته_نگیم_ولی_سولیه
~~~
سلاممیکبموبمزو دلم براتون تنگ شده بودد😭😭✨✨❤️
هیچی بیکار میگردم دنبال سرگرمی