شماره "۱"
دختر سعی داشت بخوابد. چشمانش را محکم بسته بود و پوکهی گلوله را در دستانش میچرخاند. اما نمیتوانست
وقتی کلانتر پشت سر همسرش وارد خانهشان شد، چهرهی کنجکاو دو پسرش را جلوی خودش یافت. آنها با چشمان درشت و موهای قرمز و بدن ترکهای به پدرشان نگاه کردند و منتظر بودند همهچیز را بشنوند. به جز زخم سفیدی که از زیر چشم یکی از آنها شروع و گردنش ادامه داشت، هیچ تفاوتی میانشان دیده نمیشد. گویی دستگاه خداوندی گیر کرده باشد و دوبار یک جسم را خلق کرده باشد!
شان با خستگی به پسرانش گفت:《بعدا.》
از کنارشان رد شد. به نظر میرسید یازده سال داشته باشند. یکی از آنها گفت:《تو همیشه میگی بعدا ولی آخرشم شارلوت واسمون همهچیزو تعریف میکنه.》
پسر دیگر حرف قُلش را کامل کرد:《و میدونی که شارلوت چقدر حرف میزنه پس لطفا تعریف کن.》
مادرشان با پتویی در دست از اتاق بیرون آمد:《شان بذارش رو مبل، کنار بخاری. شما دوتا هم فضولی نکنید برید واسه مدرسه آماده بشید.》
پسری که زخم داشت گفت:《امروز شنبهست.》
و پسر دیگر با لبخند پهن ادامه داد:《مدرسه تعطیله.》
هردویشان لبخند پیروزی و متکبرانه زدند. شان کنار اسپایک نشست و گفت:《وِین، ویل، اگه همین الان نرید بدخوابیمو سرتون خالی میکنم.》
یکی از آنها روی زمین نشست و گفت:《منم بدخواب شدم، وِین همش خر و پوف میکرد.》
وِین که همان پسر زخمدار بود با شکایت گفت:《ولی من خر و پوف نمیکنم.》
همسر کلانتر روی مبل نشست و آهی کشید:《چرا وین تو هم مثل بابات خر و پوف می کنی.》
وین خواست اعتراض کند که صدای قدمهای دختری از بالای پلهها آمد. کمی بعد دختری با لباس خواب، موهای قهوهای سوخته و چهرهای خسته کنار برادرانش ایستاد. به نظر میرسید همسن اسپایک باشن، در دستش پوکهی گلولهای را میچرخاند. با خستگی گفت:《صبح بخیر.》
جلو رفت، پدرش را در آغوش گرفت و کنارش روی مبل نشست. وین مانند کسی که بخواهد خبر مهمی دهد به دختر گفت:《شارلوت بابا یه پسر آورده خونه.》
ویل برای جَو دادن دستش را روی دهانش گذاشت و هین کشید. سپس هردو پقی زدند زیر خنده. همسر کلانتر از جا بلند شد و درحالی که از یقههای آنها گرفته بود و از پلهها بالا میبرد حرفهای هشداردهنده به آنها میزد.
در پذیرایی حالا به جز صدای نفسهای یکنواخت اسپایک صدای دیگری نبود. شان سرش را به سر شارلوت تکیه داد و آرام پرسید:《نخوابیدی، مگه نه؟》
و با دست بزرگ و زمختش، دست کوچک و ظریف شارلوت را که پوکه درآن بود گرفت. شارلوت آرام پاسخ داد:《نتونستم.》
شان گفت:《تو نباید به حرف اونا اهمیت بدی.》
چشمان شارلوت از اشک پر شدند:《نمیتونم.》
شان گفت:《نه، نه، انقدر از فعل نتونستن استفاده نکن. تو دختر کلانتری، همه کار میتونی کنی.》
شارلوت به اسپایک نگاه کرد و بحث را تغییر داد:《فکر کنم قراره اینجا بمونه نه؟ مامان نمیذاره بره.》
شان آرام خندید و گفت:《اون احتمالا خانواده داره. اگر هم نداشته باشه باید بره پرورشگاه.》
شارلوت گفت:《این چیرا نمیتونه جلوی مامانو بگیره.》
شان در دل میدانست که دخترش درست میگوید.
#پسران_خیابان
جز کرم کتاب کس دیگهای به داستانک نظر نمیده، این یعنی نسبت به داستان قبلی بدتره؟ چون اون کلی نظر داشت...
https://eitaa.com/Nummer_ett/13505 تو مگه خودت از ایستگاه نیستی، خودت چیکار میکردی؟ بعدم اگه از بچههای ایستگاه بودی میدونستی که ما برای هم احترام قائلیم، هیچکی اجازه نداره اینجوری با ویدار حرف بزنه. خود سولی و آدرین هم اگه بودن همینو میگفتن.
~~~
❤️✨
بچه ها بچه ها لطفا تمومش کنید چرا با هم دعوا میکنید؟ موضوع ایستگاه مربوط به خود ایستگاهست اگه سوال یا چیزی هست بیاید از خودمون بپرسید و اینکه هیچ پایانی هم در کار نیست قضیه رو جنایی نکنید آخه به ویدار عزیز و اعضای شماره یک چه ربطی داره😭😔 حتی اگه من و آدرین هم چیزی نگیم و کاری نکنیم و وقتی از چیزی خبر ندارید نباید حاشیه درست کنید لطفا این بحث رو همینجا تموم کنید و اگه امکانش هم هست پیام های مربوطه رو پاک کنید که بحث بیشتر از این کش دار نشه #سولی
~~~
❤️✨
حوصلتون سر میره برین یه کار دیگه کنین نیاید اینجا بگید آرهههه تو از ایستگاه بدت میادزنضیپ تقصیرتوعهظ
~~~
❤️✨
https://eitaa.com/Nummer_ett/13521 این دختره جالب به نظر میاد. #کرم_کتاب
~~~
عشق منه
https://eitaa.com/Nummer_ett/13522 معرفی میکنم کلانتر، شخصیت موردعلاقه جدید شماره یکم. اصلا نمیدونی اسم کلانتر رو شنیدم فکر کردم آدم جالبی باشه، بعد اومد دیدم واقعا جالبه😂 شانم خیلی کارکتر خانمی به نظر میاد. #کرم_کتاب
~~
😂😂 کلانتر گنگش خیلی بالاستتت
چیزه شان اسم خود کلانتره_
شت شان اسم کلانتره بود؟ چرا فکر کردم اسم زنشه؟😂😂 خب اصلاح میکنم زن کلانتر خیلی خانم به نظر میاد. ولی ویدار چطور ممکنه؟ چطور ممکنه هر پارت که مینویسی، نه هر جمله که مینویسی بتونه از قبلی جذاب تر باشه؟ چطور بگم کلمات ساده و روون و بجان و همین باعث شده آدم دلش بخواد بیشتر و بیشتر بخونه. از کشش و سبک خاص نوشتنت که اصلا لازم نیست آدم بگه. #کرم_کتاب
~~
خودت فهمیدی مثل اینکه😁
مزوزمزومیوزمبومیدسمیو لطف داری وای ممنونممممم❤️🔥❤️🔥
https://eitaa.com/Nummer_ett/11472
یک لحظه داشتم کانالو چک می کردم به این برخوردم.
چرا جوابت را ندادم؟؟؟ بعیده.
شاید دایگو خراب بوده.
به هر حال معذرت.
آیدیم را یادم نمیاد.
همیشه باهاش مشکل داشتم.
ولی تو کانالم گذاشتم می شه اونجا بهم پیام بدی؟
#دوباره
~~~
فدا سرت، حقیقتا اون موقع همسایه نداشتیم ولی الان دوتا ادمینی داریم و به نظرم کافیه اگه دوست داری میتونیم همسایه همینجوری بشیم، شرمنده_
https://eitaa.com/Nummer_ett/13368
این پروفایل جدیده چه گوگولی مگولیه.
یکم راجعبه کارکتر بنی میگی؟
#کرم_کتاب
~~~
نبوبمبکپبوم هورااا
بنی؟
بنی یه آدمیه که همه دنیا به چپشه. خونسرده، غمگینترین چشمای دنیا رو داره، توی زمین هاکی از بهتریناست، دعوا کردن کارشه و یه جورایی به دعوا روی یخ و زمین هاکی معروفه.
باباش خودکشی کرده و سه تا خواهر و مامانش بزرگ کردن، بنی بی پروا، یاغی و غمگینه.