هدایت شده از Daily Wizards📜
(فهمیدم چرا ابر های صورتی منو یاد ویدار میندازن. به ترکیب رنگ این گیف ویداری نگاه کنین؛))
شماره "۱"
(فهمیدم چرا ابر های صورتی منو یاد ویدار میندازن. به ترکیب رنگ این گیف ویداری نگاه کنین؛))
من الان جون میدم کههههه😭😭🫂❤️🔥✨
https://eitaa.com/75153757/4844
هبینهنهیهمبتنها کسی که واکنش داد تویی کتابخون اگه تو رو نداشتیم چیکار می کردممم
هدایت شده از Daily Wizards📜
اودییییی
و واسه پایینی:عه، چه بد. ای بابا.(جدی میگم، سرزمینی که درد روزگار بیشتر از عشق براش مفید بوده و انقدر سرنوشت، یا تقدیر غمگینی داره.)
هدایت شده از دلقک سرای رابین
366.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نوجوان ها چیزی درک میکنن که بچه ها درک نمیکنن و بزرگترا فراموش میکنن✨🥀
☆Welcome to my channel☆
https://eitaa.com/joinchat/676529689C24c1e0ccb4
https://eitaa.com/75153757/4870
میکزمبویجبک تو هم همیشه به نظرم خیلی عاقل و منطقی و پر از احساسات میومدی تو یه جسم کوچیک با کلیییی احساس قشنگ و پاک داری😭😭😭😭❤️❤️✨✨
شماره "۱"
وقتی کلانتر پشت سر همسرش وارد خانهشان شد، چهرهی کنجکاو دو پسرش را جلوی خودش یافت. آنها با چشمان در
وقتی نور خورشید پشت چشمان اسپایک را نوازش کرد، او به آرامی چشمانش را گشود. کمی گیج بود اما انرژی زیادی داشت. میدانست که روی یک مبل است و پتوی قهوهای رنگی رویش بود، بدنش خشک و کرخت شده بود و خانه و بویش برایش نا آشنا بود.
او کجا بود؟
ناگهانی دختری جلویش پرید و فریاد زد:《سلام خوابالووو.》
اسپایک با وحشت خودش را عقب کشید. دختر موهای قهوهای سوخته و کک و مکهای ریز و نامرتب روی صورتش داشت. با چشمان کنجکاو و لبخند بزرگ گفت:《کلییی منتظر بودم بیدار بشی. داشتم از فضولی میمردم. حوصلهم هم ترکید. البته مامان نمیذاشت بالای سرت بمونم، میگفت ممکنه وقتی بیدار بشی معذب شی ولی من همش قایمکی از دستش فرار میکردم و میومدم اینجا تا ببینم بیدار شدی یا نه. البته اون بیشتر میترسید که من مختو با حرفام بخورم آخه میگن من خیلی وراجم. من خیلی وراجم؟》
با چشمان مظلوم به اسپایک خیره شد. اسپایک من و من کنان به دختر پرانرژی جلوی رویش گفت:《من... ن... نه.》
دختر سرش را با رضایت تکان داد و خواست ادامه دهد که زنی پشتش ظاهر شد و دستش را روی شانه او گذاشت:《شارلوت فکر میکنم کافی باشه دیگه.》
شارلوت اخم کرد اما ساکت ماند. زن با مهربانی گفت:《شارلوت چرا نمیری حموم رو برای پسرمون آماده کنی؟ چندتا از لباسهای ویل یا وین هم انتخاب کن به نظر سایزشون یکی باشه.》
شارلوت با بدخلقی از پلهها بالا رفت و آن زن کنار اسپایک که حالا صاف شده بود، نشست:《میدونم احتمالا خیلی گیج باشی. من وایولت هستم، میتونی صدام کنی وی یا اگه بخوای خانم فارلَند. اینجا دریمز گرِیویارد، یه شهر کوچیک تو حاشیه جنگله و من همسر کلانترشم.》