هدایت شده از .ᥬ݁ꨲัᩘ꯭꤬݁݁ꨲัຼM𝒐𝒐𝒏 s𝒑𝒆𝒍𝒍فور نبینم ریلـز
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝓛ink :: @ɱoon_spelll
ولی شما نامردا هیچوقت به برندگان نرسیدید تا بتونم فن فیکمو که نوشتم (البته خیلی کوتاه فکر نکنم فن فیک حساب بشه) رو نشونتون بدم.
هدایت شده از از آن سوی تاریکی
خب میدونین چیه؟
من باشگاه برام مثل یه پناهگاهه
یعنی حتی وقتی انقد تو ذهنم افکار مزاحم هستن که ممکنه سرم بترکه، به محض اینکه میرم باشگاه حالم خوب میشه ذهنم آروم میشه، نفس میکشه
هدایت شده از از آن سوی تاریکی
و اینجا بود که غمگینترین پایان به بهترین آغاز و قشنگترین مسیر رسید
شماره "۱"
اسپایک گفت:《پس بهم بگو. هرچی که نمیذاره شبا بخوابی رو بهم بگو شارلوت فارلند.》 و ستارهای در آسمان د
اسپایک با صدای در زدن از خواب پرید. با ناله گفت:《کیه؟》
شارلوت محکم در را باز کرد و با شور و شوقی که در شب قبل نداشت گفت:《وقتش رسیده.》
اسپایک با گیجی موهایش را از روی صورتش کنار زد و گفت:《وقت چی؟》
شارلوت جدی شد و گفت:《وقت زندگی با درک.》
و از اتاق رفت. اسپایک هنوز نمیدانست باید چه واکنشی به این اتفاق نشان دهد. هنوز عذابوجدان پیتر و کوین و قولش روی سینهاش سنگینی میکرد، اما نمیتوانست برای ماندن در دریمز گریویارد خوشحال نباشد.
داخل آشپزخانه، خانواده فارلند در سکوت صبحانه میخوردند، اسپایک وارد آشپزخانه شد و متعجب از سنگینی فضا سلام کرد. وی لبخندی زد و سعی کرد نگرانی را از چشمانش بزداید، اما موفق نشد:《سلام عزیزم. بیا صبحونه.》
هیچکس با رغبت غذا نمیخورد، حتی دوقلوها هم گرفته به نظر میآمدند. اسپایک کنار شارلوت نشست و پرسید:《چیزی شده؟》
و ناگهان ترسید که نکند به خاطر زندگی با درک است. وی در بشقاب اسپایک تخممرغ گذاشت و گفت:《ما فقط ناراحتیم که داری میری.》
وین افزود:《میری پیش درک.》
ویل کامل کرد:《زندگی با درک خیلی سخته.》
وین دوباره افزود:《خیلی خیلی سخت.》
کلانتر گفت:《نه اینجوری نیست. درک مرد خوبیه. یه مکانیک فوقالعاده.》
شارلوت با ترس گفت:《و خیلی سختگیر و بداخلاق و بددهن.》
وین با جدیت به اسپایک گفت:《بددهن مثل ملوانها.》
وی رو به همه آنها اخمی کرد:《برای چی اونو میترسونید؟ درک آدم خیلی خوبیه. خیلیم تنهاست، جفتتون به هم نیاز دارید. اتفاقی نمیوفته.》
ولی خودش هم زیاد مطمئن نبود و همین اسپایک را بیش از پیش ترساند. کلانتر از جایش بلند شد و رو به اسپایک گفت:《خب بچه وقتشه بریم.》