eitaa logo
شماره "۱"
357 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
لوگان دلش می‌خواست فریاد بزند، دوست داشت همه را بکُشد و دنیا را نابود کند. پانزده‌سالش بود و به اندا
نمی‌توانست تصویر مادر رو به مرگش را از جلوی چشمانش دور کند. آنقدر دوید تا به دامنه تپه‌ها رسید، جایی که پولدارهای شهر زندگی می‌کردند. همه‌چیز تقصیر آنها بود. لوگان سنگی برداشت به شیشه خانه‌ای که نمی‌شناخت پرتاب کرد. فریاد زد:《همش تقصیر شما لعنتیاست.》 این‌کار را آنقدر ادامه داد که کسی او را از پشت گرفت. دستانش را گویی می‌خواهد به او دستبند بزند نگه داشت، و لوگان را در آغوش گرفت. کلانتر شان او را در آغوش گرفت و گفت:《چیزی نیست. چیزی نیست. اون حالش خوب میشه.》 اما لوگان می‌دانست که او دروغ می‌گوید. مادرش داشت می‌مرد و همه‌اش تقصیر پولدارها بود. همه‌اش به خاطر پول بود. و لوگان می‌خواست بمیرد، می‌خواست همه را بکشد، می‌خواست دنیا را نابود کند. او فقط پانزده سال داشت و هیچ پسر پانزده‌ساله‌ای نباید شاهد مرگ تدریجی مادرش باشد. آن‌روز کلانتر، لوگان را با خودش به خانه برد، اما پس از آن لوگان دیگر چیز خاصی حس نکرد. فقط نگاه‌های شارلوت بود و مهربانی‌های وی. که هیچکدام برایش مادر نمی‌شدند. آن‌شب شارلوت در دفتر خاطراتش نوشت:《لوگان سرسخت‌ترین کسی است که در این شهر می‌شناسم، او که بختش نیز همچو پوستش سیاه است. اما نمی‌دانم چه چیزی باعث می‌شود کسی چنان گریه کند که صدایش از دیوار‌ها هم بگذرد؟ بابا می‌گفت مردها گریه نمی‌کنند. پس چه باعث می‌شود پسری اینگونه در هم بشکند؟ نمی‌دانم و فقط امیدوارم خدا نگاهی هم به شهر ما کند. امیدوارم حتی شده فقط یک آرزو را برآورده کند. تا نشان دهد این شهر همچو اسمش قرار نیست تا ابد خانه‌ی ساکنین درد کشیده باشد. این اولین باری است که لوگان اینجا می‌خوابد، همیشه پیش درک می‌ماند اما حالا که اسپایک پیش درک است پس بابا لوگان را به اینجا آورده. امیدوارم وقتی فردا اسپایک برای ناهار به خانه‌مان میاید، فکر نکند با لوگان را جایگزینش کرده‌ایم.》
شماره "۱"
نمی‌توانست تصویر مادر رو به مرگش را از جلوی چشمانش دور کند. آنقدر دوید تا به دامنه تپه‌ها رسید، جای
برید واسه پسرم زار بزنید یکی از یکی بدبخت‌ترن لعنت بهت نویسنده (مثلا من خودم ننوشتم و خواننده‌ام_😂)
راستش تو ایده اولیه این داستان قرار بود داستان یه پسر از خیابون باشه. یعنی پیتر. ولی بعد شد داستان اسپایک از خیابون که به یه شهر کوچیک میره و... اما حالا شده داستان کلی پسر. داستان پیتر، کوین، اسپایک، لوگان و پسرایی که بعدا میان. و من این داستانو تقدیم اشک پسرایی می‌کنم که تو خلوت خودشون ریختن. چون تا به حال ندیدم جلو دیگران بشکنند. این دیگه داستان خیابان نیست. داستان پسران خیابانه
یکم سرم شلوغه صبوری کنید واسه تقدیمیا نصفشون آماده‌ست شرمندهههه
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
من سرم شلوغه ددسته دیر به دیر ناشناسا رو می‌ذارم، وای می‌بینم که
خیلی ناراحت شدم
وسط درس خونون نشستم با ذوق براتون نوشتم
از اعماق گالری دونده هزارتو آوردم احتمال اسپویل و این حرفا حواستون باشه_
. . . . . . . . .