امروز یه چیزایی شد. چیزای خوب؟
ولی نمیگم چی چون هر وقت درباره یکی تو اینجا خوب گفتم فرداش میونمون شکرآب شد... فقط اینکه امروز حس کردم نوجوونم. بیشتر از همیشه.
بدون چیزای بزرگ که لازم باشه دربارهش فکر کنم...
یکی دیگه از کارایی که خیلی دوست دارم بقیه واسم کنن و نمیکنن و من واسه بقیه میکنم اینه که به پروفایلایی که عوض میکنم توجه کنن. نمیدونم ولی دوست دارم به اکانتم نظر بدن(بگن پروفم خوشگل_)
الان که فکر میکنم حوصله خیلی چیزا رو ندارم، حوصله خیلی کارها و جاها هم همینطور. پس میخوام ایتامو خلوت کنم و دایره ارتباط مجازیمو محدودتر، و این کار رو میخوام با کاناام انحام بدم.
از همه کانالم دارم لفت میدم جز چندتاشون... آره دیگه پس اگه کاری باهام داشتین لطفا بیاید ناشناسم چون دیگه کانالاتونو ندارم...
شرمنده
مرسی.
میدونم نه ناشناسارو جواب میدم نه داستان مینویسم ولی یکم حوصلهشو ندارم و سرم هم شلوغه_
ببخشیدد
بیاید امشب رو به یاد الکس باشیم، به یاد کای، نیوت، سرنا، مارلنا، ویل، چارلی، استیو، آنا، الن، مایک، دین، لیزا و هر کس دیگه که یادم نمیاد.
به یاد این روز پر هیجان که من برندا بودم، سرکش، با چشمک و خنده و یاغی.
به یاد بیشه خودمون و هزارتوی خودمون، به یاد دوستانم، کسانی که کنارشان دویدم و زنده ماندم. امیدوارم روزهای خوب ادامه پیدا کنند و پایان ما خوشتر از قبل باشد.
امیدوارم کار درستی باشد.
و از یاد نبریم دوستان دیگرم، باستا، کاپتان، استرنج، کلینت، باکی، نبیولا، درنا، والری، گروت، ددپول، لوکی، وسپ، ریچارد، پیترو، سیلوی، مانتیس، ناتاشا و کسای دیگه که یادم نمیاد.
قهرمانای کوچیک من که قهرمان زندگی خودشونن و با تمام مشکلات در آخر قوین. قهرمانای من که آرزوهای بزرگ دارن و میدونم میتونن دنیا رو نجات بدن،
دنیای همدیگه رو که نجات دادن، دنیای خودشون رو هم میتونن نجات بدن.