امروز رو تقدیم میکنم به کسایی که باعث شدن کلی بخندم. به کوچکترین و بزرگترین چیز، اونقدر که یهو وسطش ترمز دستی بکشم.
ممنونم.
نامه بین صفحات ۱۱۰ و ۱۱۱ کتاب سلسله لونار، جلد سوم گذاشته شد.
منمیشناسمت جوری که بقیه نمیشناسنت، رازهاتو میدونم، دوستت دارم و بدون اینکه بدونی دنبالت میکنم، اما انگار این کافی نیست. انگار تو من رو نمیبینی و اشکالی هم نداره من عادت دارم به نامرئی بودن.
مهم نیست که بهم اهمیت ندادی، مهم نیست که سر یه اشتباه کوچیک از تو روزها خودخوری کردم،
مهم نیست که این نامه رو نمیبینی. ولی امیدوارم یاد بگیری خودت رو دوست داشته باشی.
امیدوارم بفهمی تو نوری نه تاریکی،
امیدوارم یه روزی بفهمی این نامه برای تو، و امیدوارم اون روز من نباشم.
از طرف ویدار، به آنکس که فقط من میدانم و خدایم.
#Letter_library
شماره "۱"
هنگامی که شب، تاریکیاش را به لندن میدمید، پیتر در تنفس آن راه میرفت. هدفی نداشت، جایی هم برای رفت
فردی گفت:《شبیه کپکه.》
پکی به سیگارش زد، دستهای از موهایش جلوی چشم چپش را فرا گرفته بودند. لوگان از پشت دود سیگار او گفت:《انگاری خوک و هواپیما جفت گیری کردن، سوسک هم اون وسط بهش شیر داده.》
الایجا که کنار لوگان ایستاده بود، خندهاش را فرو خورد و گفت:《اونقدرام بد نیست.》
تازه از بیمارستان مرخص شده بود، اصرار داشت که خودش میتواند بایستد اما لوگان به طرز محسوسی نزدیکش ایستاده بود تا اگر بیافتد، او را بگیرد:《نه الای بد نیست، افتضاحه.》
اسپایک در ون را بست و گفت:《خیلیم خوبه، هرکی نمیخواد میتونه دنبالمون بدوئه.》
و به هرسهشان چشم غره رفت. قرار بود با ونی که اسپایک رویش کار میکرد به لندن بروند، اما وقتی ون را دیدند که گویی یک بار توسط دایناسور جویده و سپس به بیرون تف شده بود، نظرشان عوض شد.
فردی چشمانش را تنگ کرد:《حاضرم بدوم ولی با ون داغون تو، توی جاده یهو پخش خیابون نشم》
اسپایک دستهای از موهایش را با کش بست و در همان حال گفت:《همونی که گفتم یا با این ون یا پیاده.》
صدایی از جلوی در تعمیرگاه گفت:《با عزرائیل قرار داد بستی؟》
هر چهار نفرشان به عقب برگشتند و شارلوت را دیدند که با چهرهی بشاش به دیوار تکیه داده. لوگان چشمانش را در حدقه چرخاند:《کی اینو دعوت کرد؟》
شارلوت فشار کوچکی به دیوار وارد کرد تا از آن کنده شود، با چشمان تنگ شده جلوی لوگان آمد و زبان درازی کرد:《اومدم تا چشت دراد.》
لوگان ابروهایی که یکی از آنها چسب زخم رویش داشت را در هم گره کرد اما حرفی نزد. شارلوت دوباره با خنده به سمت بقیه برگشت و روی کاپوت ون نشست:《جدی جدی دارید میرید؟》
فردی کنار او به کاپوت تکیه داد:《تو نمیای؟》