eitaa logo
شماره "۱"
371 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
186 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از HELLFIRE CLUB²
Crazy time🔥 یاران قدیمی و جدید هل‌فایرکلاب، من، سرپرست این کلاب بدین وسیله اعلام می‌کنم و که وقت شروع تابستان و دیوانه بازی است. از این پس قرار است این کانال واقعا یک کلاب شود، جایی که عجیب‌غریب‌ها گرد هم میایند، و از چیزهای مورد علاقه‌شان می‌نویسند و فعالیت می‌کنند، قرار است اینجا کانال همه‌مان شود. جهت پیوستن باید شروط زیر را دارا باشید ۱. عجیب غریب باشید(فریک) ۲. پایه باشید ۳. دختر باشید اگر شروط را دارا هستید اسم مستعارتون رو داخل اینجا بفرستید و بگید چگونه می‌خواهید در این کلاب نقش ایفا کنید، می‌خواهید صرفا فن فیک بنویسید، محتوا بفرستید یا به صورت پررنگ ادمین باشید و فعالیت کنید. اگر از آن دسته موجوداتی هستید که با ناشناس میانه خوشی ندارند، آیدی بدهید تا در پیوی‌تان جلوس کنم‌. _هل‌فایر‌کلاب.
شماره "۱"
می‌خوام این ور خل بازی کنم پاشید بیاید_
شماره "۱"
پس از گذشت یک ربع آنها روی مبل‌های گران‌قیمت که همچو تخت پادشاهی می‌مانستند، نشستند. مادر الایجا گفت
زنگ خانه‌ی کَسلِرها بلند شد و در تمام راهروها پیچید. خانم کسلر با تعجب سرش را بالا آورد و به آقای کسلر که داشت روزنامه می‌خواند نگاه کرد:《منتظر کسی بودیم؟》 قلب نائومی کسلر داشت از دهانش بیرون می‌پرید، پلک‌هایش را روی هم فشرد و از پشت در منتظر ماند. خدمتکاری که در خانه را باز کرد، با پسری پانزده_ شانزده ساله رو به رو شد که کت و شلوار مشکی‌اش برای بدن لاغرش گشاد بود. موهای زرد و طلایی‌اش حتی با تمام تلاش برای مرتب شدن، باز هم نامنظم بودند. پسر نیشخندی به پهنای صورت زد:《عمارت کسلر؟》 خدمتکار با من و من سعی کرد پاسخ دهد اما پیتر در کمال گستاخی وارد خانه شد. تا به حال از این زاویه اینجا را نگاه نکرده بود. آقای کسلر از روی مبل بلند شد و اخم کرد:《تو دیگ...》 پیتر جلو رفت و در حالی که به او دست می‌داد گفت:《من پیترم، همراه رقص دخترتون در مراسم امروز.》 دهان آقای کسلر از تعجب بازماند، خانم کسلر خودش را جمع و جور کرد و با لبخند درخشان گفت:《چقدر... جالب! نائومی نگفته بود که...》 پیتر پرید میان حرفش:《قرار بود سوپرایز باشه.》 آقای کسلر با دستپاچگی سعی کرد دستش را از دست پیتر بیرون بیاورد، گلویش را صاف کرد:《ما... خیلی خوشحالیم که نائومی کسی رو داره. ما نگران بودیم.》 پیتر پشت ظاهر خندانش به او فحش داد. از بالای پله‌ها صدای نائومی به گوش رسید:《پیتر!》 پیتر متوجه نشد لحن او تعجبی است، خبری یا عصبانی. پس فقط رو به او کرد:《سلام عزیزم.》 واژه عزیزم در برخورد با تنش میانشان جرقه زد و در دهان پیتر طعم غریبی ایجاد کرد. نائومی کمی اخم کرد اما سپس با کمک سگ و عصایش از پله‌ها پایین آمد:《خوشحالم که به موقع رسیدی.》
شماره "۱"
زنگ خانه‌ی کَسلِرها بلند شد و در تمام راهروها پیچید. خانم کسلر با تعجب سرش را بالا آورد و به آقای کس
پیتر جلو رفت و به نائومی کمک کرد بقیه پله‌ها را پایین بیاید، نائومی پشت خنده‌اش در حالی که بازوی او را گرفته بود گفت:《کمتر لبخند بزن مثل احمقا شدی.》 پیتر لبخندش را کمرنگ‌تر کرد:《مامان بابات اونقدرام بد نیستنا》 نائومی عصایش را محکم‌تر گرفت:《نه تا وقتی که نزنن تو سرت و سرزنشت نکنن.》 پدر نائومی مردی با چند کارخانه بود، از آنهایی که ساعت طلایشان را مدام چک می‌کنند تا سر وقت حاضر شوند، لبخند مودبانه بر لب دارند و غذایشان را هیچگاه تا ته نمی‌خورند. او به شدت دوست داشت صاحب پسر شود، اما وقتی نائومی به دنیا آمد و امید هایش بر باد رفت تصمیم گرفت حداقل نائومی را دوست بدارد. و او را دوست داشت، حتی با وجود نابینایی‌اش، اما انتظارهایش بیش از حد بودند، انتظارهایی که اگر نائومی بینا و یا پسر بود هیچگاه مجبور نبود برآورده‌شان کند. آقای کسلر دخترش را خیلی دوست داشت، آنقدر که نمی‌دانست دارد با محدود کردن و مجبور کردنش به او آسیب می‌رساند. مادر نائومی فرق داشت، او بیش از هرچیزی به حرف مردم اهمیت می‌داد، و می‌خواست همه چیزش بهتر از دیگران باشد. پیتر و نائومی پس از یک شب سخت و طاقت‌فرسا، وقتی به همه مهمانان ثابت کردند که نائومی بی‌عرضه نیست و پیتر را یک پسر ثروتمند نشان دادند، روی پشت‌بام خودشان را مخفی کردند. پیتر کتش را روی نائومی انداخته بود تا سرمای هوا اذیتش نکند، یکدیگر را در آغوش گرفته و روی زمین نشسته بودند و به ستاره‌ها نگاه می‌کردند، ستاره‌ها نیز از آسمان به آن‌دو خیره شده بودند. پیتر دستی را که دور نائومی انداخته بود، منقبض کرد و گفت:《حالا چی؟ خوشحالی؟》 نائومی چشمانش را بست:《پیتر... من صورتاشون رو نمی‌دیدم ولی غرور و افتخارشون... این همه‌ی اون چیزیه که تو زندگی می‌خوام. ممنونم.》 پیتر او را به خودش فشرد:《واست سنگین آب می‌خوره، انگشترت، یادت که نرفته؟》 نیشخند شیطنت آمیز زد. نائومی خندید و خنده‌اش برای پیتر همچو صدای پرندگان در بامداد، دلنشین بود. نائومی سکوت را شکاند:《پیتر... من خوشگلم؟》 پیتر سرش را به دیوار تکیه داد:《بیشتر قیافه‌ت دلنشینه، می‌دونی از اونا که وقتی نگاش می‌کنی با خودت میگی این دختره از اون مهربوناست.》 نائومی با چشمان ذوق‌زده پرسید:《تو چی؟》 پیتر با طعنه گفت:《من از اونام که وقتی می‌بیننش با خودشون میگن سعی کن گیر این پسره نیوفتی، به نظر از اون دو دَره بازاست.》 نائومی کت را بیشتر روی خودش کشید و خودش را بیشتر در آغوش پیتر فرو برو:《ولی به نظرم اینطور نیست. حس می‌کنم چشمای دلتنگی داشته باشی، دلتنگ و غمگین... پیتر من می‌شنوم که تو می‌خوای امیدوار باشی... ولی می‌ترسی.》 چشمان پیتر خیس شدند:《اینطور نیست.》 نائومی دست پیتر را گرفت، دست‌های او زمخت و دست‌های خودش به لطافت گل بودند:《پیتر... بذار من امیدت باشم. بذار دوستت داشته باشم... از دوست داشتن من نترس‌.》 قطره‌اشکی از پشت چشمان بسته‌ی پیتر به پایین سقوط کرد:《آخرین باری که گذاشتم قلبم امید رو بغل کنه، بهش خنجر خورد.》 نائومی خودش را بالا کشید و سرش را به سر پیتر تکیه داد، گونه‌هایشان همسایه شدند:《من از دوست داشتنت دست بر نمی‌دارم. اوتقدر ادامه میدم که وقتی بهت بگم عاشقتم... تو هم بگی عاشقمی.》 پیتر جوابی نداد. نائومی چند دقیقه بعد گفت:《دوستت دارم.》 و پیتر زیر نور همان ستاره‌ها پاسخ داد:《می‌دونم.》 قرار نبود پیتر پاسخ عشق نائومی را بدهد، نه آن‌شب.
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
ببین از وقتی که اینو دادی بدجوری ذهنمو درگیر کردی چون می‌تونم بگم این واقعا یکی از آرزوهامه فکر کن ستویا، جایی که پره از نویسنده و نقاشه و آدمای خفنشون ولی چندتا مسئله هست...
شماره "۱"
ببین از وقتی که اینو دادی بدجوری ذهنمو درگیر کردی چون می‌تونم بگم این واقعا یکی از آرزوهامه فکر کن س
یکیش اینه که من واقعا حس می‌کنم کارام اونقدرام خوب نباشه. کارای جوربه رو دیدی؟ یا بقیه نویسنده‌ها... تازه الکس هم واقعا سخت‌گیره اگه اونجا باعث رشدم نشه باعث میشه از شدت اینکه داغونم بمیرم_ دوم اینکه من قبلا هم پی‌ش رو گرفته بودم ولییی مثل اینکه باید تو یه گپی چیزی باشی و من شرایط گپ ندارم مسئله بعدی کاراییه که می‌کنن تورنومنت و چیزای دیگه که باید حتما فعال باشی تا نندازنت بیرو_ و من می‌ترسم وقت نکنم چون همینجوریشم سرم شلوغ_ و بعدی که شاید به نظر احمقانه بیاد اینه که اونجا کلی پسر هستتتت همه‌شون آدمای خیلی گُلی هستنا، فقط من نمی‌دونم صحبت با نامحرم مثلا تا کحا و در چه شرایطی مورد نداره پس کلا انجامش نمی_
شماره "۱"
میدونم می‌شناسم😭 خب اوضاعشون تا الان انقدر‌کویر بود الان که عضوگیری دارن شلوغ میشه دیگ_ داری تحریکم می‌کنیسپسنسپ ولی فکر نکنم😭 واقعا می‌ترسم فکر کن حتی قبولم نشممم بدبخت می‌شم یا مثلا تونومنتاش مرحله اول قبلی رو دیدی؟ آدم مب‌گرخه تو خودش حالا تو کی هستی؟ خودتم ستویایی‌ای؟😭
تازه الکس می‌گفت باید تو گپ عضو باش_