برام جالبه
دنیام با اون دوست مذهبیم یه آسمون تفاوت داره
دنیام با اون دوست غیر مذهبی تو باشگاه هم همینطور
نمیدونم اصلا دنیایی هست که شبیه دنیای من باشه؟
دوستم میگه پیامای کانالتو میخوام بفهمما ولی از هرجا شروع میکنم نمیگیرم چی به چیه
حقیقتا برام عحیبه این ۳۷۰ نفر چجوری میفهمن چی به چیه که موندن چون حتی خودمم نمی فهمم چی به چی_
تا ابد کمدین مورد علاقهم خانم دال میمونه
کدوم کمدینی به جوکی که خودش گفته بلند بلند میخنده وقتی کسی حتی لبخند نمیزنه؟ خانم دال هیچوقت از برونگرایی دست نکش...
هدایت شده از ༺ܭࡐܠܘ ܢ̣ߊܝ ܫܢܚ݅ܧ...༻
حسین ستودهنماهنگ ازل ابد یکتا اسد.mp3
زمان:
حجم:
3M
قفلی جدید بچه شیعه تو روزای غدیر🕶️؛
ســـرمخاکقدمهاته
نمیزارمبههرجاســــر 🫀🌱
༺ܭࡐܠܘ ܢ̣ߊܝ ܫܢܚ݅ܧ...༻
بیدارید آیا؟
دارم سعی میکنم با هزار جون کندن پارت بدم
الان وقت ققل قلم نیست لعنتییپسگشپمس
شماره "۱"
پیتر مانند همیشه دیر به خانه آمد، قفل در را باز کرد و وارد خانهی تاریک شد. سلانه سلانه درحالی که کت
این بهترین تصمیم نبود، نه قطعا نبود. اگر لوگان میفهمید مشتی در دهانش میزد اما نمیتوانست به انجام ندادنش فکر کند. عذاب وجدانش حالا که در لندن بود بیش از پیش شده و مانند خوره به جانش افتاده بود.
به هر حال دیگر نمیتوانست پا پس بکشد، حالا همانجایی ایستاده بود که چند سال پیش ایستاد، جلوی در مغازه آقای تایلور.
با این تفاوت که حالا تنها بود و به جای تاریکی شب، روشنایی روز بر او میتابید.
عذاب وجدان و اضطراب، هیجان، شوق و ترس همگی با هم همچو یک توده بزرگ داخل گلو و قفسه سینهاش رشد میکردند، دلش میخواست بالا بیاورد.
دست لرزانش را بالا برد و درب مغازه را باز کرد. آب دهانش را از گلویی که گویی درش بتن پر کرده بودند فرو داد و وارد مغازه شد.
مغازه همانگونهای بود که سالها قبل، همه چیز درش پیدا میشد و وقتی واردش میشدی جریان زندگی به صورتت میکوبید.
آقای تایلور درحالی که با موسیقی آرامشبخشی که پخش میشد، میخواند، قفسهها را نیز گردگیری میکرد.
اسپایک قلنج انگشتانش را شکاند و کف دست عرقکردهاش را به لباسش مالید:《س... سلام.》
آقای تایلور همانطور که پشتش به او بود جواب داد:《سلام عزیزم، هرچی میخوای انتخاب کن.》
اسپایک چشمانش را محکم بست و برگشت که از مغازه بیرون برود. احساساتش حالا داشتند از گلویش بالا میآمدند و به چشمانش رسوخ میکردند.
دستش که روی دستگیره در قرار گرفت صدای آقای تایلور شنیده شد:《بعد این همه سال حتی بغل هم نمیخوای بهم بدی؟》
اشک کاسه چشمان اسپایک را مرطوب کرد، آرام برگشت و با دیدِ تار گفت:《متاسفم.》