از هرجا که میگذشت شکوفه و گلهای سرخ بر جای میگذاشت، صدای خندهاش دلنواز همچو آواز پرندگان بود. نه، الهه بهار یا دختر پرسفونه نبود، او فقط دختری از تبار پریان بود.
به همین دلیل خواستگارانی از سراسر سرزمینها به خانهشان میآمدند، برخی به خاطر زیبایاش برخی به خاطر مقام و ثروتش، به هرحال هیچکس به خاطر خودش او را نمیخواست.
اگر این یک داستان پندآموز برای کودکان بود میگفتم او دست آخر با ترولی ازدواج کرد که اگرچه زشت بود اما او را به خاطر خودش میخواست.
اما این یک داستان حقیقی است. پس من نیز حقیقت را میگویم، که او دست آخر با مردی از تبار الفها ازدواج کرد. مردی که تنها به دلیل ثروت و خوشنامیاش از دیگر خواستگاران سر تر بود.
مجبور نبود، البته نه به طور مستقیم، اما هرکس آن نگاهها و طعنهها را میدید قطعا احساس تکلف میکرد.
اما نه آن نگاهها و نه آن حرفها، هیچ یک بر سر مزارش نیامدند.
پس از گذشت سالها وقتی او خسته و درمانده شد، هیچکس ندید که جوی خونَش گلهایی که خودش کاشته بود را سیراب کرد.
این یک داستان برای بچهها نیست.
تقدیم به https://eitaa.com/xandstar
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
نینا در حالی که زبانش از شدت تمرکز بیرون زده بود، موهای سبزش را با کش بست. وقتی کارش تمام شد، با خستگی دستش را پایین انداخت و به موهایش که شبیه گورکن خوابیده شده بودند نگاه کرد.
برای آنکه قدش به آیینه برسد روی نوک پنجههایش ایستاده و لپهایش از شدت تلاش سرخ شده بودند.
دوباره دستش را بالا برد و اینبار کش را از موهایش باز کرد. در اتاق باز شد و مردی وارد شد:《برای تمرین امروز آمادهای؟》
نینا به سمت او برگشت و با تعظیم گفت:《بله.》
مرد شمشیر کوچکی به او داد:《خوبه. امروز با شمشیر کار میکنیم.》
نینا با چشمانی که به اندازه ستارگان برق میزدند، به شمشیر نگاه کرد. مرد لبخندش را فرو خورد و با جدیت قبل گفت:《تا یک ربع دیگه داخل سالن باش.》
نینا دوباره تعظیم کرد:《چشم.》
و وقتی مرد رفت، پشت سرش زمزمه کرد:《نا امیدت نمیکنم.》
شمشیر را محکمتر در دست گرفت.
تقدیم به https://eitaa.com/madhatter_wonderworld
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
پسر با رعایت فاصله کنار دختر نشسته بود و با حیرت دست او را میدید که چطور از خطوط زندگی میآفریند:《تو واقعا هنرمندی.》
دختر که پشت نقاب سفیدش از شدت تمرکز اخم کرده بود گفت:《نظر لطفته》
پسر تکرار کرد:《تو اعجوبهای.》
دختر که دیگر داشت کلافه میشد به او نگاه کرد:《تا کی میخوای اینجا بمونی؟》
پسر خودش را از شرمندگی جمع کرد:《دیگه حرف نمیزنم. ببخشید.》
دختر آه عمیقی کشید و سر کارش برگشت. اعصابش از نقاشی خورد بود، هرکاری میکرد آن چیزی که میخواست نمیشد.
ناگهان چیزی در ذهنش جرقه زد، رو به پسر کرد و گفت:《میتونی دو دیقه یه جا بشینی؟ میخوام موهاتو بکشم.》
پسر چشمانش گرد شد:《ج... جدی؟ من... معلومه که میتونم.》
اما آنقدر شوق و ذوق داشت که مدام تکان میخورد. یک ساعت طول کشید تا بالاخره دختر توانست موهای پسر را بکشد، وقتی کارش تمام شد نقاشی را رو به روی خودش گرفت و با رضایت گفت:《عالی شد.》
تقدیم به https://eitaa.com/FSH343
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett