شماره "۱"
لوگان فریاد زد:《لعنت بهش لعنتی》 فردی و الایجا از خواب پریدند و با کلافگی به او نگاه کردند. فردی غرغر
اسپایک از کنار لوگان رد شد و خودش را روی یکی از صندلی ها انداخت:《میخوام بخوابم》
لوگان نزدیکش شد و موهایی که روی صورتش ریخته بود بلند کرد، ابروهایش در هم گره خوردند:《گریه کردی》
بیشتر از اینکه سوالی باشد خبری بود، اخمش عمیقتر شد:《اونجا چی شد؟》
اسپایک چشمانش را باز کرد و با غمی نهفته در مویرگهای آنها گفت:《کسی دلتنگ نیست. هیچوقت.》
الایجا از پشت ون گفت:《یعنی بر میگردیم خونه؟》
همه منتظر پاسخ اسپایک شدند، او دوباره چشمانش را بست:《شما اگه میخواید برگردید، من اینجا کار دارم.》
لوگان طوری که انگار میخواهد او را کتک بزند گفت:《مگه نگفتی کسی دلتنگ نیست؟ پس چه کار لعنتیای میتونی داشته باشی؟》
اسپایک آرام پایش را روی شکم او گذاشت و به عقبتر هل داد:《کسی دلتنگم نیست ولی اونا بهم نیاز دارن. این دفعه ولشون نمیکنم.》
فردی سیگاری روشن کرد:《و ما هم تو رو ول نمیکنیم.》
و به لوگان و الایجا نگاه کرد تا حرف او را تایید کنند، الایجا سر جایش نشست و شانه بالا انداخت:《به هر حال ما که هنوز لندنو کامل ندیدیم.》
به لوگان نگاه کرد.
لوگان زیر لب فحشی داد:《شما لعنتیا احمقین》
و این به همان معنای آره بود.
شاهزاده خیابان برگشته بود و این را تمام خیابانهای لندن دریافته بودند، شاهزادهشان بازگشته بود تا جبران کند.
تا انتقام بگیرد.
و این بار یک لشکر داشت.
#پسران_خیابان
یه جا آمات مجبور میشه تو تیم نوجوانان بازی کنه در صورتی که خودش بزرگسال بود، چون بزرگسال بود پشت لباسش اسم داشت.
وقتی دید بچه ها چجوری با حسرت به اسمش نگاه میکنن، یه چاقو برداشت و تو رختکن اسمشو از تو لباسش درآورد.
اونجا بکمن نوشت:"و همه دریافتند که آمات دیگر برای خودش بازی نمیکند."
میخوام بگم منم اسممو از مشت لباسم دراوردم.
همه بفهمن من دیگه واسه خودم نمیام ایتا
پس چه تو ناشناس پیام بدید چه ندید، چه نظر بدید چه ندید چه عکسا و نوشتههامو ببینید چه نه چه لفت بدید یا اضافه بشید، من دیگه برای خودم فعالیت نمیکنم که واسم مهم باشه...
320.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
https://eitaa.com/satsojen/2136
مینسمسنثمنثمص لطف داریییی