شماره "۱"
اسپایک از کنار لوگان رد شد و خودش را روی یکی از صندلی ها انداخت:《میخوام بخوابم》 لوگان نزدیکش شد و م
چاد روی پنجههای پایش ایستاد و به سختی سعی کرد به بالا میز برسد:《چرا اون موقع گریه کردی ولی الان انقدر خوشحالی؟》
کوین با چشمانی که زندگی به آنها برگشته بود، مواد داخل ظرف را با قاشق بهم زد:《گاهی اوقات آدم بزرگا اینجوری میشن.》
چاد آهی کشید:《آدم بزرگا عجیبن.》
کوین نیشخند زد و یک تکه شکلات تختهای از کنار ظرف کند، به چاد داد و گفت:《دقیقا.》
چاد با لبخندی به پهنای صورت، جست و خیز کنان از آنجا رفت.
چند لحظه بعد لرزش تلفن همراه کوین، او را از رویاهایش بیرون کشید، اسپایک بود، پیامش میگفت:《تو میای یا ما بیایم؟》
کوین با دست آغشته به مواد غذایی نوشت:《معلومه که من، پیتر ببینتت خون به پا میکنه.》
اسپایک چند لحظه بعد پیغام داد:《غذا یادت نره.》
کوین پیش خودش خندهای کرد و پاسخ داد:《گفتی چند نفرید؟》
《واسه یه لشکر خسته غذا بیار. اینجا کسی سیرمونی نداره.》
دو ساعت بعد چهارعیاش به همراه کوین و چاد، در فضای باز کنار ون روی زمین نشسته و میان غذا خوردن تنفس میکردند، دستپخت کوین از دستپخت مادرهایشان هم بهتر بود.
اسپایک نیشخند زد:《اگه میدونستم دستپختت اینجوری میشه زودتر میرفتم.》
کوین برای چاد آب ریخت و پاسخ داد:《به خاطر چاده نه تو.》
لوگان تکه غذای دیگری خورد و به نگاه مشکوک کردن به کوین ادامه داد:《هنوز نمیفهمم پس کی قراره بلکی اون پسره... اسمش چی بود؟》
فردی که به صورت یک طرفه و کج نشسته بود و موهایش مثل پرده معلق بودند گفت:《پیتر》
لوگان ادامه داد:《پیتر رو ببینه؟》
کوین اخم کرد:《بلکی کیه؟》
شماره "۱"
چاد روی پنجههای پایش ایستاد و به سختی سعی کرد به بالا میز برسد:《چرا اون موقع گریه کردی ولی الان انق
اسپایک با دهان پر گفت:《منم. گفتی پیتر رو کجا میشه پیدا کرد؟ اگه سر یکی از دزدیهاش ببینتم بهتره، اونجوری نمیتونه کتکم بزنه.》
لبخند کوین آب رفت و قاشقش را داخل بشقاب گذاشت:《خب... اینروزا زیاد دزدی و این کارا نمیکنه...》
اسپایک با تعجب سرش را بالا اورد و به او نگاه کرد:《پس چیکار میکنه؟》
کوین با چمنهای روی زمین بازی بازی کرد:《مسئله همینه. اون... اون... تازگیا دور و ور داگلاس... میچرخه.》
قاشق از دست اسپایک رها شد، گویی به شکمش مشت محکمی خورده باشد:《چیکار میکنه؟》
به لوگان، فردی و الایجا نگاه کرد و به سرعت از جایش بلند شد، با جدیت رو به کوین گفت:《آدرس مخفیگاه جدیدو بده.》
الایجا که لب به غذایش نزده بود اخم کرد:《الان میخوای بری سراغش؟ واقعا؟》
اسپایک حتی او را نگاه نکرد، فقط با جدیت دوباره از کوین درخواست کرد:《آدرس.》
کوین نیز از جایش بلند شد و رو به رویش قد بلند کرد:《احمق نباش، مثل رفتن تو دهن شیر میمونه.》
اسپایک انگشت اشارهاش را بلند کرد:《نمیذارم پیتر درگیر داگلاس بشه، تا همین الانشم زیادی پیش رفته.》
لوگان با خشم غرید:《آهان اون وقت چه بلایی سر تو میاد؟》
اسپایک رو به همه گفت:《بی خیال، من سگ جونم، هیچ اتفاقی واسم نمیوفته.》
ناگهان انگار چراغی در ذهنش روشن شده باشد پرسید:《نگو که مخفیگاه... نگو که اونجاست.》
کوین با چشمان غمگین گفت:《آره اسپایک همونجاست.》
فردی پرسید:《کجا دقیقا؟》
اسپایک و کوین همزمان گفتند:《سلاخخونه متروک.》
گویی تاریخ تکرار شده باشد.
دوباره همانجا، با همان خاطرات.
#پسران_خیابان