شماره "۱"
سلاخخانه متروک، پرورشگاهی بود که بچههای داگلاس برای مدت کوتاهی در آن زندگی کرده بودند. آن اتفاق بر
هیچکس داخل نبود، اسپایک نفس عمیق کشید و خواست از در اتاق به راهرو برود که صدایی پشت سرش گفت:《همونطور که شنیده بودم خیلی شجاعی》
اسپایک صورتش را در هم کشید، از پسرانی که در سایهها پنهان میشدند، متنفر بود. بدون برگشتن گفت:《قیمتت چقدره؟》
کمی بعد پسر آنقدر جلو آمد که نفسش به کنار کردن اسپایک خورد:《هرچی بدی جایگاهمو پیش داگلاس جبران نمیکنه》
اسپایک احساس کرد که نوک چاقو میان کتفهایش قرار گرفت:《منم یه روزی پیش داگلاس جایگاه داشتم، ولی الان چی؟ سایمو با تیر میزنه.》
نفس گرم پسر دوباره با گردن اسپایک برخورد کرد:《دقیقا به همین دلیله که میخوام لوت بدم》
اسپایک خواست برگردد تا با او مبارزه کند که از سمت پنجره صدایی بلند شد:《اون مال منه هرناندز، بکش عقب.》
نفس اسپایک با شنیدن صدا حبس شد. هرناندز چاقویش را برداشت و کمی از اسپایک فاصله گرفت، زیر لب فحشی داد و با صدای هیس مانند گفت:《اول خودم پیداش کردم》
صدا دوباره از سوی پنجره بلند شد:《ولی دلیل نمیشه که مال من نباشه.》
چقدر صدایش تغییر کرده بود، حالا به جای کودکی و کنجکاوی صدایش بی رحم و درد دیده، شده بود. هرناندز با سر و صدای زیاد اتاق را ترک کرد و اسپایک ماند و او.
با بلند شدن نالهی چوبها، اسپایک دریافت که او حالا جایی در اتاق است، اما جرئت نکردد برگردد. صدا گفت:《برگرد.》
صدایش مانند خنجر در قلب اسپایک فرو رفت، اما او آرام برگشت، قلب زخمدیدهاش مانند قلب گنجشک محکم و سریع میتپید.
آرام به سمت او برگشت، وقتی پسر را دید قلبش مانند کسی که از دره سقوط میکند، سر جایش سقوط کرد.
پیتر جلوی او ایستاده بود، با چشمانش میتوانست اسپایک را از هم بِدرد. باید با دقت او را نگاه میکردی تا بتوانی در صورت استخوانی و سخت جانش پیتر کودک را بیابی، فقط موهای زرد و کدرش شبیه بچگیاش بود.
اسپایک خواست دهان باز کند که مشتی محکم بر فکش فرود آمد و لبش را شکافت. تعادلش بهم خورد و افتاد زمین. پیتر کِی اینقدر زورش زیاد شده بود؟
حواسش که سر جا آمد و تاری چشمانش بر طرف شد فهمید که کسی وارد اتاق شد، یا شاید هم کسانی؟ سرش گیج میرفت، علاوه بر مشتی که بر صورتش فرود آمده بود، گیجگاهش نیز به زمین خورده بود.
صدایی گفت:《ببندینشون تا داگلاس بیاد》
آخرین چیزی که اسپایک به آن فکر کرد《لعنتی لو رفتیم》بود و پس از آن سیاهی بر او چیره شد.
#پسران_خیابان
هدایت شده از ♪ دنیایی برای سایه ها ♪
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وای این فیلما رو خیلی دوست دارم یه جوره انکار بین مرگ و زندگی هستی ، یه خلأ خیلی باحالهه
هدایت شده از 𝂅𝗌𝖺𝗍𝗎𝗋𝗇
https://eitaa.com/Nummer_ett
قلم باحالی داریی، اسم چنلت دوست دارم بدونم دلیلش چیه؟ 😭
شماره "۱"
https://eitaa.com/Nummer_ett قلم باحالی داریی، اسم چنلت دوست دارم بدونم دلیلش چیه؟ 😭
مرسییی
عام خب راستش یکم طولانی و پیچیدهست
تو مجموعه کتابی یه شخصیت بود که من یه جورایی خودمو داخلش میدیدم و چون میخواستم همیشه یادم باشه که یه روزی اونجا و میون اون شخصیتا زندگی کردم اسم مستعادمو از روش انتخاب کردم.
بعد اینکه اون شخصیت توی هاکی شمارهش ۱ بود، منم اون زمان لباس بسکتبالم شمارهش ۱ بود پس اینجا شد شماره ۱_