eitaa logo
شماره "۱"
372 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
186 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Nummer_ett/17459 من چند شبه خواب ندارم🌝 ~~~ چر_؟
اگه داگلاس بابای اسپایکو هم بزرگ کرده یه جورایی مثل بابابزرگ اسپایکه پس دیگه باید پیر شده باشه... ~~~ اره حدودا شصت؟ یه همچین چیزی
بقیه‌ش واسه بعد_
شماره "۱"
هیچکس داخل نبود، اسپایک نفس عمیق کشید و خواست از در اتاق به راهرو برود که صدایی پشت سرش گفت:《همونطور
این چیزی نیست که داگلاس همیشه به یادش بیافتد. اما گاهی اوقات سد ذهن، دوام نمی‌آورد و جریان سیال افکار یورش می‌آوردند. پس داگلاس به یاد آورد، زمانی را که مانند پسرانش از دست پلیس‌ها فرار می‌کرد و دستان لاغرش را در جیب مردم می‌سراند. روزی را که با پدر پیرش زندگی می‌کرد. پسری با صورت کثیف و سیاه و موهای آشفته قهوه‌ای تیره، لباس‌های ژنده و چند نان کپک زده در دست وارد یک خانه شد. البته نمی‌شد نام خانه به آنجا داد، دیوارهایش بیشتر از چوب، از گونی پوشیده شده بودند، سقفش نصفه بود و موش‌ها از قبل اعلام مالکیت بر آن کرده بودند. وارد خانه شد، چند پسر بیمار یا ضعیف گوشه و کنار‌های خانه نشسته بودند و پیرمردی رنجور درون چند پارچه به خواب رفته بود. صدایی از گوشه‌ها گفت:《اریک؟ برامون غذا آوردی؟》 اریک به سمت برادر کوچک‌ترش نگاهی انداخت، دست و پای لاغرش به چوبی در پارچه‌های لباسش می‌مانستند. رنگ به رخسار نداشت و انتظار و امید در چشمانش قلب را بیش از هرچیزی می‌سوزاند. اریک نان‌ها را محکم‌تر گرفت و پشتش قایم کرد:《من... الان میرم دنبالش می‌گردم.》 سعی کرد اشک نریزد. پسر دیگری هم سن و سال خودش از روی زمین بلند شد و با چشمان سرسخت گفت:《تو غذا داری اریک.》 اریک نان را با انگشتانش نوازش کرد:《این برای داگلاسه.》 پسر چهره در هم کشید:《اون تازه غذا خورده.》 اریک چشمانش را بست و آرام گفت:《چطور می‌تونی اینو بگی؟ اون مریضه اِم.》 پسری که ظاهرا نامش اِم بود گفت:《پس چه فرقی داره اگه چیزی نخوره؟ اونکه آخرش می‌میره.》
شماره "۱"
این چیزی نیست که داگلاس همیشه به یادش بیافتد. اما گاهی اوقات سد ذهن، دوام نمی‌آورد و جریان سیال افکا
اریک نان را روی زمین انداخت و به سمت ام حمله ور شد. آن دو دستان لاغرشان را به هم می‌کوبیدند و بی رحمانه بر روی خاک دعوا می‌کردند. تا آنکه صدای ضعیف اما محکمی گفت:《کافیه.》 هردویشان سریع عقب کشیدند و به پیرمردی که تا چندی پیش در بستر بود نگاه کردند. پیرمرد گفت:《امانوئل درست میگه اریک. من تازه غذا خوردم.》 اریک خواست چیزی بگوید که با هشدار پیرمرد ساکت شد. در عوض گفت:《باشه داگلاس.》 داگلاس که به همان زودی خسته شده بود، سر جایش نشست و رو به همه گفت:《شماها فقط همدیگه رو دارید... نباید به خاطر هیچ‌چیز با هم دعوا کنید. حتی به خاطر من.》 و مانند ماشینی که استارت نمی‌خورد سرفه کرد. اریک نان را برداشت و بی رغبت، به ام یا همان امانوئل داد. ام با ولع نان را گرفت و بین خودش و چند پسر دیگر تقسیم کرد. داگلاس آرام گفت:《ناراحت نباش... من گرسنه نیستم.》 اریک سعی کرد اشک‌ها را عقب بزند:《نمی‌تونم هیچ غذایی پیدا کنم. هیچکس کمک نمی‌کنه، داگلاس ما نمی‌تونیم زمستونو رد کنیم.》 داگلاس با مهربانی دست او را گرفت و به سمت خودش کشید. اریک را در آغوش گرفت و در حالی که اشک‌های او بر روی ریشش می‌ریخت، گفت:《به این زودی ناامید شدی؟ بعد من و تو باید مراقب برادرات باشی اریک.》 اریک با گریه گفت:《اونا از من متنفرن.》 داگلاس با جدیت گفت:《ولی تو باز هم نباید رهاشون کنی. به هر قیمتی باید مراقبشون باشی. فهمیدی اریک؟ به هر قیمتی》 اریک سرش را تکان داد و گفت:《آ... آره.》 کاش آن قول را نمی‌داد. کاش می‌دانست قول‌ها چقدر اهمیت دارند. کاش داگلاس آن "به هر قیمتی" را نمی‌گفت. چون‌گاهی آن قیمت یک چشم است، دو سگ و یا یک برادر. گاهی چندین و چند زخم است، گاهی پول و گاهی تبدیل به یک هیولا شدن. اریک به قولش عمل کرد، او به هر قیمتی اول مراقب برادرانش، و پس از آن مراقب پسرانش شد. به هر قیمتی.
https://eitaa.com/Nummer_ett/17461 لنتی. لنتی. لنتی. پیتر. لنتی. لنتی. وای. ولم کن بذار طوطی وار این کلمه آشغالو که همیشه نوید یه اتفاق نحسو میده تکرار کنم. لنتی! ~~~ راحت باش😭😭😭
«چقدر صدایش تغییر کرده بود، حالا به جای کودکی و کنجکاوی صدایش بی رحم و درد دیده، شده بود.» قلبم هزار تیکه شد😭💔 صدا گفت:《برگرد.》 من میشنوم. من اون دیوار سوخته و کهنه ای که اسپایک بهش زل زده رو میبینم. من عرقی که از تیره پشت اسپایک سر میخوره پایین رو حس میکنم. من گزگز و لرزش تمام عصب های بدن اسپایکو حس میکنم. من بدون دیدن سرمای چشمای یخی پیترو حس میکنم. ~~~ این... واقعا برام با ارزش بود که تونستی اینجوری غرق بشی داخلش😭😭
«اسپایک خواست دهان باز کند که مشتی محکم بر فکش فرود آمد و لبش را شکافت. تعادلش بهم خورد و افتاد زمین. پیتر کِی اینقدر زورش زیاد شده بود؟» با هر بند یه دور قلبم پودر میشه و دوباره برمیگرده سر جاش تا بتونه با بند بعدی خورد و خاکشیر شه ~~~ و پارت‌های بعد هنوزم نمی‌دونم باید چطوری بنویسمشون
https://eitaa.com/Nummer_ett/17461 پیتر😭😭😭 وای پیتر😭😭😭 ~~~ 😭😭😭😭😭😭
https://eitaa.com/Nummer_ett/17468 ‌(༎ຶ ෴ ༎ຶ)‌ ~~~ چه باحاله😄🤏
https://eitaa.com/Nummer_ett/17457 وایییییی «گفتی برای چند نفر؟برای یه لشکر خسته» نسنسنستتسپسنسپسپ از اون طرفم کوین بچم شده مادر اینا 😂😂😂 ~~~ پطمسپسمس🤣🤣🙏💔
https://eitaa.com/Nummer_ett/17460 چ- منظورت چیه که پیتر اسپایک رو زدددددد😭😭😭😭😭😭 صبر کن پیتر اگه اشتباه نکنم گفت ببندینشون نگفت ببندش یعنی بقیه هم اومدن داخل؟ ~~~ طبیعیه_ اوم نه یه سریا اومدن داخل که گفتن پیتر و اسپایکو ببندن_