الان حس کسایی رو دارم که شب قبل مست کردن چرت و پرت گفتن بعد فرا صبحش خجالت زده بلند شدن از خواب و نمیدونن چطوری تو چشمای بقیه نگاه کنن_
بابااا مگه من نگفتم به حرفام اصلا اهمیت ندیننن
خب الان من دارم هی بیشتر خجالت میکشممسچسنسچ
هدایت شده از خاکستر زرد''
https://eitaa.com/Nummer_ett/17712
فرزنده من
داستان ما هم از اونجایی شروع شد که یه شکست به ما حس احمق بودن داد
شبیه یه لشکر که نتونست از باورهاش دفاع کنه
تن داد برای یه روح که امیدوار بود برای آزادی حالا پرواز کنه.
اما دید روحش پرواز کردن بلد نیست،
جسمش فقط یه بازنده اس.
میخوام بگم این لحظات میگذره
کسایی که میگن نوشته هات خوب نیست
کسایی که توجهی به نوشته هات ندارن
نوشته هایی که توسط بقیه پاره میشن
نزدیکانت حتی از نوشته هات خبر ندارن
و خودت که گاها حتی نگاهشون نمیکنی تا خجالت زده نشی...
اما تو دوباره می نویسی
منم دوباره نوشتم
و هر بار اون کاغذ و باطله ها از انزجار مچاله می شدن
اما قلم بی خجالت می نوشت...
اون باور، دوباره شروع به نبض زدن میکنه
فقط روحت رو به جسمت زندانی نکن
خیلی خیلی ببخشیدا
ولی حرفای همتون یه طرف حرفای جناب برهان هم یه طرف
جوری که این دوتا پیام حالمو خوب کردن چندین تا پیام بقیهتون نکردن_
نباید اینو بگم_
من حتی نمیدونستم برهان اینجا رو چک میکنهسجتسپسنسچ
راستشو بگو برهان
چجوری میتونی حتی موقع پیام ساده هم اینجوری کلماتو کنار هم بچینیسچنسچشتس
شماره "۱"
https://eitaa.com/Nummer_ett/17712 فرزنده من داستان ما هم از اونجایی شروع شد که یه شکست به ما حس احم
یه چیزی بگم؟ فرزنده من درست نیست باید بگید فرزندِ من_
🤣🤣🤣 ببخشید ولی نمیتونستم نگم_
نباید امروز میرفتم فمیلی مترز
همش دلم میخواد برگردمپسپسنثپ
لعنتی
حس دوران اوج ایستگاه رو میداد
شماره "۱"
نباید امروز میرفتم فمیلی مترز همش دلم میخواد برگردمپسپسنثپ لعنتی حس دوران اوج ایستگاه رو میداد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا