شماره "۱"
یه روزی هم آمریکا وجود نداشت. یه سرزمین پهناور بود اون سر دنیا که مردم بومی و طبیعت بکر داشت. یه ن
نجوا، حق زمزمه میکند، موهای تنم سیخ شد.
فکر کنید فقط خودتون تو این دنیایی بدون هیچ چیز دیگهای، نفساتون آروم میشه ضربان قلبتون رو میشنوید، ذهنتون رو خالی کنید
بگذار جادو در رگهایت جریان پیدا کند، آن را هدایت کن و از میان خونهایت به بیرون بکش،
به دشمنانت ضربه بزن و به دوستانت کمک کن،
این کاری است که یک جادوگر میکند.
قصههایی از سرزمین پریان، جایی که اِلف و کوتوله و پری با هم زندگی میکنند، جایی که مردمش با جادو خو گرفتند و افسانه میسازند.
جایی پر از قهرمانان شجاع، عشقهای حقیقی، پیرمرد های خل و چل و اژدهایان دانا.
جایی که تنها پایان برایش( و آنها تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کردند) است.
جایی که کودکی را در آن گذراندیم، و تبدیل به یکی از افسانههایش شدیم.
با همچین چیزهایی چطور انتظار داری جادو را باور نکنم؟ من با جادو بزرگ شدم و الان جادو مرا زنده نگه میدارد.