eitaa logo
شماره "۱"
357 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://abzarek.ir/service-p/msg/4284192
مشاهده در ایتا
دانلود
من امروز امتحان کردمش و باید بگم حس فوق‌العاده ای می‌داد، حس جاودانگی می‌داد
بنی وقتایی هم که استرس داشت و برای بازی می‌خواست بره این کارو می‌کرد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بگذار جادو در رگ‌هایت جریان پیدا کند، آن را هدایت کن و از میان خون‌هایت به بیرون بکش، به دشمنانت ضربه بزن و به دوستانت کمک کن، این کاری است که یک جادوگر می‌کند.
قصه‌هایی از سرزمین پریان، جایی که اِلف و کوتوله و پری با هم زندگی می‌کنند، جایی که مردمش با جادو خو گرفتند و افسانه می‌سازند. جایی پر از قهرمانان شجاع، عشق‌های حقیقی، پیرمرد های خل و چل و اژدهایان دانا. جایی که تنها پایان برایش( و آنها تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کردند) است. جایی که کودکی را در آن گذراندیم، و تبدیل به یکی از افسانه‌هایش شدیم. با همچین چیزهایی چطور انتظار داری جادو را باور نکنم؟ من با جادو بزرگ شدم و الان جادو مرا زنده نگه می‌‌دارد.
دختر به درون چشمه‌ی حقیقت نگاه کرد و آدم‌هایی را دید که برایش خیلی اهمیت داشتند. پس گریه کردن به حال خود را بس کرد و رفت تا با شجاعتش به آنها بپیوندد، آن روز یک دیو کشته شد و یک دختر تبدیل به قهرمان شد.
شماره "۱"
بعد از انجام هر ماموریت نیل بیشتر عذاب وجدان می‌گرفت و توی خودش غرق می‌شد و هروی بیشتر عادت می‌کرد.
لیندا و نیل داخل یکی از منطقه‌های شهر راه می‌رفتند، لیندا شیرین زبونی می‌کرد و با ذوق از چیزهای مورد علاقه‌اش حرف می‌زد. نیل اول که لیندا بهش پیشنهاد بیرون رفتن را داد حیرت‌زده شد، اما خوشحالی‌اش بر شَکش غلبه کرد. لیندا پرسید:《چجوری با هروی آشنا شدی؟》نیل با به خاطر آوردن آن‌روز که مانند یک قرن پیش می‌مانست، گرم شد و گفت:《اون کتک خورده بود و ازش خون می‌رفت. من نجاتش دادم.》لیندا با تعجبی که نتوانست پنهان کند کفت:《تو نجاتش دادی؟ و حالا اون این کار ها رو می‌کنه؟》 نیل با اخم پرسید:《چه کارایی؟》 لیندا که متوجه اشتباه خود شد لبخند زد و گفت:《اوه هیچی، روزمون رو خراب نکنیم. من به رستوران خوب سراغ دارم و شکمم به غار و قور افتاده، بزن بریم.》 و آن‌ها به سمت رستوران راه افتادند، فارغ از اینکه نیل بداند چه چیزی در انتظارش است.
شماره "۱"
لیندا و نیل داخل یکی از منطقه‌های شهر راه می‌رفتند، لیندا شیرین زبونی می‌کرد و با ذوق از چیزهای مورد
بعد از اینکه در رستوران یک شام حسابی خوردند و لیندا حساب کرد به سمت سازمان راه افتادند. خیابان ها خلوت و تاریک بود، که تنها با نور چراغ‌های داخل خیابان روشن بودند. نیل بالاخره جرئت کرد و سوالی که فکرش را مشغول کرده بود پرسید:《چی باعث شد امروز اینجوری با من رفتار کنی؟ نگو که تصمیم گرفتی عاشقم بشی. باور نمی‌کنم.》 لیندا به او نزدیک شد و رو‌به رویش ایستاد. و همانطور که حرف می‌زد دست هایش را روی نیل می‌گذاشت و بیشتر به صورت او نزدیک می‌شد:《چرا؟ اتفاقا تصمیم گرفتم عاشقت بشم، تو خیلی بامزه‌ای، من از پسر‌های جذاب خوشم میاد. و می‌دونی؟ به نظرم کمی تفریح میان این همه کار بد نباشه، اینطور فکر نمی‌کنی؟》نیل دستپاچه شده بود، لیندا بالاتر و جلوتر میامد، آنقدر که دماغش به دماغ نیل خورد، نیل با خود فکر کرد:《خداوندا، چشم‌هایش از نزدیک زیباتر هم هست...》اما دردی ناگهانی در شکمش پیچید و افکارش را قطع کرد. نیل تلوتلوخوران به شکمش نگاه کرد و چاقویی را که تا دسته درونش فرو رفته بود نگاه کرد، خون پیراهن سفیدش را سرخ می‌کرد و درد درون مغزش فریاد می‌کشید، نفسش بند آمده بود و چشم‌هایش تار می‌دید. بر زمین که افتاد، آخرین چیزی را که دید رفتن لیندا بود. شنیده‌اید موقع مرگ زندگی آدم از جلوی چشمانش می‌گذرد؟ زندگی نیل از جلوی چشمانش گذشت. تمام لحظاتش با هروی، تمام درد‌هایش که هروی درمان کرد و تمام غم‌های که هروی به شادی تبدیل کرد،
زندگی نیل با هروی گذشت، با رفاقت با او، با رویا پردازی و تلاش برای به عمل رساندن آرزویش با او. تمام زندگی نیل با او بود، با هروی، حسی زیباتر از امید و پاک‌تر از عشق، حسی خطرپذیر‌تر از مرگ و پر پیچ و تاب تر از زندگی. رفاقت. چون در یک رفاقت همه‌ی این‌ها با هم است.
شاید فکر کنید که این قسمت آخره. نه نیست، یکی دیگه هم هست که یا همه چیز توش بدتر میشه و یا بهتر، تا فردا خماری بکشید. یوهاهاها