eitaa logo
شماره "۱"
357 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
هروی از رستوران هم رد شد تا بالاخره او را دید. درون سرش غوغایی بود از سرزنش‌ها برای کاری که کرده بود و آرزو ها برای زنده ماند نیل. نیل غرق در خون و چشمان باز روی سنگ فرش تاریک خیابان دراز کشیده بود، ستاره‌ها درون چشمانش انعکاس می‌کردند و چاقو درون شکمش جای گرفته بود. نیل با چشمان لرزان که تمرکز زیادی نداشتند به هروی نگاه کرد و در حد نجوا گفت:《اومدی؟》 هروی با اشک کنار او نشست و گفت:《معلومه که اومدم، همیشه میام. متاسفم متاسفم》در حالی که هروی عذرخواهی می‌کرد و می‌گریست، نیل سخت‌ترین کار عمرش را کرد. دستش را بالا برد و دست هروی را گرفت، خون سرخ دست هروی را نیز قرمز کرد. نیل با صدای لرزان گفت:《پری بی بال من، از پرواز دست نکش، روزی بال‌هایت در میایند.》سپس بدنش از تنفس ایستاد. چگونه عذاب وجدان را توصیف کنیم؟ چگونه باید گفت او اشک‌ میریخت در حالی که این حس فقط تکه‌ای کوچک از گریه‌های هروی بود؟ چگونه وجود معجزه را باید نقل کرد؟ صدای گریه‌های یک پسر بر سر جنازه‌ی دوستش. صدای خاطرات دو پسر که در هوا معلق بودند، صدای عذاب وجدان، صدای شکافته شدن گوشت و پوست و سرباز کردن زخم، صدای پاره شدن پیراهن، صدای بیرون زدن دو بال بزرگ آبی و سفید از زیر کتف‌های پسری، و خون‌ها و نوری که از بال پرتاب شدند. هروی دست‌ها و بال‌هایش را دور نیل حلقه کرد. شاید خدا رحم کرد، شاید مسیح ضمانت کرد، شاید هادس دلسوزی کرد، شاید اودین فرصت داد، شاید اوزیریس خواست، شاید خواهران سرنوشت لبخند زدند، یا شاید هم یک معجزه رخ داد. اما نوری تابید، از پر‌های بال‌های هروی بیرون زد، رنگ خون را روشن کرد، اشک‌ها را انعکاس داد و خیابان را روشن کرد. صدای دم. بازدم، و باز هم دم. حسی زیباتر از امید و پاک‌تر از عشق، حسی خطرپذیر‌تر از مرگ و پر پیچ و تاب تر از زندگی. رفاقت. چون در یک رفاقت همه‌ی این‌ها با هم است. پس از آن را فقط خدا می‌داند، به هر حال این نیز یک داستان بود. و هر داستان از واقعیت می‌آید.
یکی از عقایدم، مورد علاقه‌‌هام و به نظرم زیبایی‌های دنیا رفاقته، این داستان تقدیم به رفاقت، امیدوارم قشنگ شده باشه.
نمی‌بینم نظر بدید🤨
https://eitaa.com/station_34/20480 پایانش که خوب بوددد، فقط یکم فردریک بکمنی نوشتم😅🥺
https://eitaa.com/station_34/20482 داری جدی می‌گییی؟ به این فکر کن آخرش همه چی درست شد😔😁
📪 پیام جدید وای من اومدم ~~~ چرا وای؟ خوش آمدی
📪 پیام جدید چون نزدیک بود پاره بشم😍 ~~~~ آخی، به خاطر درسا؟ مگه اول سال نیست؟😄
📪 پیام جدید آیا اون آرت های شخصیتای پرسی جکسون به عنوان دانش آموز هاگوارتز که گروهشون و پاترونوسشون بود تکراری شده؟ چون من تازه دیدم و نیکوش خیلی گوگولیخیوزمسپیشی بود🎀😭 ~~~~ فعک نکنممم، چون من ندیدم، به جز پرسی البته فقط اونو دیدم😅
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/2685 نه درسا فقط نه اونا راحته *بگذریم که عاشق و مجنون خانم حیدری شدم💅🏻😔* ولی خیلی زیادی خوابم میاد و یه چند تا دبیر دیگه بیش از حد سختگیر اومده که یکیش دبیر شیمیه و اینترنتم داره تموم میشه و کتابم ندارم بخونم و اون چنل اصلیم داره به فنا میره چون وقت ندارم و آره دیگه🤣 تازه هنوز اتفاقای خاصی نیوفتاده باید صبر کنم برم دوازدهم و دانشگاه بعد نابود بشم😍 ~~~~ خانم حیدری رو تو کانالت دیدم، منم از این معلما می خواممم ای بابا، می‌خوای تو کانال یه دونه پی دی اف بفرستم فعلا داشته باشی؟ اینم میگذره، دوازدهم و کنکور هم اگه بخونی سختی خاصی ندارن نگران نباش. عاشق استیکر😍 بعد پیاماتم😆