"_احمد میشه این پر رو بردارم🗣
+از من میپرسی چرا خب بردار
(پر بر داشته میشود.)
_من مطمئنم این پره میکروب داره و من تا خونه برسیم میمیرم. (پر داخل جیب گذاشته میشود)
"یکی پوشیه بزنه کیفشو بندازه وسط جمعیت داد بزنه الله اکبر🗣"
(متاسفانه عملیات انجام نشد_)
"+این املته چرا انقدر شلعه.
_الان با چی بخوریم؟ قاشق نمیدن؟
+با نون بخور(در آخر هیچ قاشقی داده نشد و همه نون رو داخل املت زدن)
_ایی این چیه توش؟
+تریاکه تریاک
_تریاک که سفید نیست
خلاصه امروز حس بودن تو یه اکیپ میداد، وقتی جوکهای بی مزه اچ رو میشنیدیم و از خنده پرتاب میشدیم، وقتی سنگها زیرمون رو سوراخ میکردن و ما املت شل رو میخوردیم، وقتی هزار بار برای فلان موفقیت خانم معلم دست زدیم، وقتی سیس کفتربازها گرفتیم و با آهنگ السلام السلام ویدیو گرفتیم، وقتی یه جوری لب فواره نشستیم و عکس گرفتیم انکار عقدمونه، وقتی با آهنگ کفتر کاکل به سر دیوونه بازی دراوردیم، وقتی سعی میکردیم اعتماد به نفس زیر صفر یکی رو زیاد کنیم، وقتی اون همه جلال و جبروت اون منطقه رو میدیدیم و به مسخره میگفتیم محله خودمون بهتره🗣، وقتی اون پر از روی زمین برداشته شد، وقتی چیپس وسط املت زده شد و...
در تمام این مراحل دیگه ویداری نبودم که جزو هیچ اکیپی نبوده و روابط اجتماعیش مزخرفه و دوستی نداره.
ویداری بودم که از ته دل قهقهه میزد و مسخره بازی درمیارود و دوست داشت. رفیق داشت و عضو یه کسایی بود.
ویداری که به خاطر اعتقاداتش مسخره نمیشد چون اونا همون اعتقادات رو داشتن، ویداری بودم که پذیرفته شده بود.
و فقط میتونم بگم ممنون فرمانده که مجبورم کردی بیام به این اردو.
https://eitaa.com/whatthehell_16/834
با ارابه بابا همه تونو به آتیش میکشممممممم
*سلیطه و بچه ننه بازی*
https://eitaa.com/whatthehell_16/836
بهش میگم درجه خورشیدو زیاد کنه همهتون بثوزید
خواهرم امروز برگشته میگه اخر برقکاری، تعمیر کاری چیزی میشی🤣 (سیم ریسه زده بود بیرون نشستم ریختم بیرون درستش کنم)
خلاصه انقدر دل و روده همه چیزو ریختم بیرون یا رنگش کردم اونم فهمید🤣