هدایت شده از Viyaily
گویند در نخستین روز آفرینش،
ماه و خورشید با هم متولد شدند.
خورشید از آتش نخستین طلوع بود
و ماه از نخستین سایهای که آتش بر جهان انداخت.و آنها تمام آسمان را کنار هم میگشتند؛خورشید جهان را روشن میکرد و ماه، نور او را میان انگشتانش جمع میکرد تا چیزی از آن گم نشود.
اما آسمان از دیدن آن دو در کنار هم ترسید... هرجا خورشید میتابید،
ماه نزدیکتر میشد؛و هرجا ماه قدم میگذاشت،خورشید از پشت افق صدایش میکرد.
پس آسمان میانشان مایل ها و کهکشان ها فاصله انداخت...
«یکی باید بیدار باشد،وقتی دیگری میخوابد.»
از آن روز،خورشید هر صبح از شرق برمیخیزد و ماه هر شب از سوی دیگر آسمان بالا میآید.
و اما هیچکدام فراموش نکردند.
میگویند درست پیش از غروب،
وقتی نور خورشید برای آخرین بار روی آسمان میلغزد،ماه پشت افق منتظر ایستاده...
و درست پیش از طلوع،
وقتی اولین نقرهی ماه محو میشود،خورشید آخرین گرمای شب را در آغوش میگیرد.
آن چند دقیقهی کوتاه،
تنها زمانیست که میتوانند یکدیگر را ببینند.
و گویی...برای همین است که آسمان هنگام غروب اینهمه رنگ دارد.
آن رنگها،آخرین حرفهایی هستند که خورشید پیش از رفتن برای ماه میفرستد.و آن سفیدی کمرنگی که گاهی درست پیش از طلوع روی لبهی آسمان میماند؟
پاسخ ماهست....
انسان اسمش را گذاشتهاند «سپیده».
و اما افسانه یا کهکشان میگوید:
سپیده، نامهی عاشقانهای ست
که ماه هر شب برای خورشیدش میگذارد.و شاید راز طلوع و غروب همین باشد؛آنها هیچوقت از هم جدا نشدهاند.فقط جهان،
عشقشان را به فاصلهای به نام «آسمان» سپرده است.
درسته برام آهنگ بفرستید خیلی خوشحال خواهم شد، ولی اگه برام شعر بفرستید یه جور دیگه دوست خواهم داشت.
لیریک رو نمیذارم چون ممکنهههه گزارش بخوره به خاطر چندتا کلمه
و متنش بیانتها قابل درکه💔😭 (اصلا مهم نیست شکست عشقی یا هرچی خورده باشی یا نه کلا قابل درکه)
ریتمش خیلی خوبه
چند وقت بود قفلی زده بودم روش، بعد ویدارو دیدم باهم قفلی زدیم
هدایت شده از آهوهابازمیگَردند.
مادرجان میگویم بهتر نیست این رختِ سیاه را در نیاوریم؟ بهخدا قسم این خاک، کینه کرده از بشر. آنقدر بر آن خونِ بیگناه ریختند و با جسمیتی خاکی، گناه در آغوش کشیدند که کینه کرده از ما. برای همین یکییکی خودش را از بشر باز پس میگیرد. البت که حقّ هم دارد، پریشانیِ ما از جا ماندنِ ماستو نه دلخوریِ او از بشر...